تبليغاتX
ثبت - فلاش بک (3)




















ثبت

اول از همه این آقای ثابت به من گفت من عادت دارم زیر دست هامو به اسم کوجیک صدا کنم.تو هم اگه بخوای میتونی اسم کوچیکمو صدا بزنی .

من عادت دارم با کارمندهام دست بدم...

من آدم متحجری نیستم ولی این کارا  توی محیط کار مذهبی مشکل ایجاد میکرد.به سختی تونستم بهش بفهمونم من از دست دادن خوشم نمیاد.در مورد اسمم هم به عناوین مختلف فهموندم که خوشم نمیاد.ولی اون میگفت چه بخوای و چه نخوای من عادت ندارم فامیل صدا کنم.

یه کم که گذشت برگشت به من گفت خانوم فلانی و فلانی مشکل دارن و با هاشون حرف نزن.پدر و مادرش از هم جدا شدن و خودشم مجرد زندگی میکنه و معلوم نیست چه کثافت کاریهایی میکنه و...

یه روز دیگه گفت خانوم فلانی گفته این (یعنی من ) متولد چه سالیه؟من جواب دادم 61 ای.گفت پس اینقدر بزرگ نشده که بشه بهش پیشنهاد نا مشروع کرد!!!

یا همش دلش میخواست در مورد س ک س حرف بزنه و این موارد رو به بدترین نحو ممکن توضیح میداد.طوری شده بود که دیگه از اینکه کنارم بشینه حالم به هم میخورد.ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم.چون آدم فوق العاده بی چاک و دهنیه و منم ازش میترسیدم.فرض کنید یه آدم چهار شونه با قد 185 با چشمهای هیز و حرکات سر و دست آنچنانی که آدم رو یاد اواها میندازه.تیک عصبی داره.و شونها و گردنشو مرتب تکون میده.دستشم همش یه جاییشه!!!فقط خوبی اش این بود که پاره وقت بود و گاهی می آمد.ولی امان از روزایی که می آمد.من حق نداشتم با هیچ همکاری صحبت کنم.اگر کسی کاری ازم میخواست نباید انجام میدادم.در مورد همه چیز سوال میکرد.و گیر میداد. حتی از دستشویی رفتن هم میترسیدم.مامانم اگه کاری داشت و زنگ میزد واویلا میشد.با لحن بدی میگفت وقتی من دارم باهات حرف میزنم تلفنتو جواب نده.حالا چی میگفت؟ همش داشت از خودش تعریف میکرد.تکه کلامش هم این بود که اگه فلان کارو بکنی شیرمو حلالت نمیکنم!!!

یه بار که اتفاقی دید دارم با یکی از دوستام حرف میزنم گفت خیلی خانوم خوبیه.دختره؟؟؟

گفتم هنوز ازدواج نکرده.

گفت منم از همین جهت پرسدم .منظورم همین بود.

یا یه بار که اتفاقی شنیدم داره با زنش حرف میزته دیدم میگه بذار پام برسه خونه راهی بیمارستانت میکنم.میگی ببخشید؟؟؟حالا بذار پام برسه خونه.ببین چی کارت میکنم.اگه راهی بیمارستانت نکردم؟؟؟حالا من این طرف عین بید میلرزیدم.

سه ماه به سختی هر چه تمام تر گذشت.این وسط گیگیلی خیلی کمکم کرد.اگه اون نبود که دیوانه میشدم.چون خیلی از حرف ها رو نمیتونستم خونه بگم.خیلی عصبانی میشد ولی دلداریم میداد.خیلی جاها هم راه حل های خوبی پیشنهاد میداد.

بعد از سه ماه مدیر پروژه رفت و یه تغییر و تحول تو بخش اتفاق افتاد که منجر به این شد که سه نفر از ما مجبور شدیم ساختمونمون رو عو ض کنیم.

من غصه ام گرفت چون به محیط اونجا عادت کرده بودم و در مواقعی که این آقا نبود با دوستام خوش میگذشت.ولی حالا قرار بود جایی برم که از دوستان خبری نبود و تحمل اش سخت تر میشد.ما سه نفر رفتیم زیر نظر مستقیم رئیس بخش نفت و گاز که ریئس هیئت مدیره شرکت هم هست.و اتفاقا" آدم خیلی خوبیه.بهش میگیم ریئس بزرگ.

این آقای ثابت تازگیها یاد گرفته بود اسم کوچیک منو مخفف میکرد وبا لحن چندش آوری صدا میکرد.

یه ماه بعد از این جا به جایی  یه باری که قرار بود دو تایی بریم جلسه قبلش قرار بود با ریئس بزرگ یه مواردی رو مرور کنیم.من داشتم یه توضیحاتی برای یه همکار میدادم.و دیر رفتم اتاق رئیس بزرگ.این آقا طبق معمول که چیزی بر خلاف میلشه آب روغن قاطی میکنه براق شد چرا دیر آمدی؟

دلیلشو توضیح دادم.

گفت دارم جلوی رئیس بزرگ میگم.خیلی روت زیاد شده دم درآوردی!!!

منم که دلم پر بود دلو زدم به دریا گفتم منم دارم جلو ایشون میگم.دیگه منو به اسم کوچیک صدا نکنید.

شوکه شد.

فوری گفت من ازت اجازه گرفته بودم

منم گفتم من هیچ وقت چنین اجازه ای نداده بودم.

رئیس بزرگ سعی کرد ماجرا رو حل و فصل کنه.و دیر هم شده بود و ماباید میرفتیم جلسه.تو راه هی بهم میگفت بی لیاقتی بی چشم و رویی و...

منم در جواب گفتم من با شما هیچ حرفی ندارم.هر حرفی دارید به رئیس بزرگ بگید.

کارد میزدی خونش در نمیآمد.بعدش حسابی رفت زیر آب منو زد که موثر واقع نشد.

رئیس بزرگ صدام زد و ازم توضیح خواست و منم تمام چیزایی که میشد رو بهش گفتم.ولی حرفی از مسائل اخلاقی نزدم.چون میدونستم خیلی مومنه و ممکنه برای ثابت گرون تموم شه.و نخواستم نون زن و بچه اش قطع شه...

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 11:48 توسط | |


Design By : Night Skin