ثبت
حالا ميفهمم وقتي ميگن كسي عزيزشو از دست ميده حتما" بايد گريه كنه تا خالي بشه يعني چي. با اينكه شبها ساعت 9 نشده چشامامو ميبندم صبحا وقتي موبايلم صداش در مياد انگار داره بهم فحش ميده.در حالي كه من آدم روز هستم.يعني معمولا" با بيدار شدن صبح زود هيچ مشكلي ندارم.حتي شبش هر ساعني كه خوابيده باشم.اون موقع ها با گيگيلي سر اين موضوع كلي بحث داشتيم.ميگفت خودتو دكتر نشون بده واسه كم خوابيدنت.حالا تو اين چند وقت صبح هم كه بيدار ميشم انگار 5 بار رفتم دركه و برگشتم.اينقدر خسته ام كه حد نداره.بدن دردي دارم كه بيا و ببين. حس ميكنم اين خستگي به خاطر اينه كه تو اين مدت همش سعي كردم به همه نشون بدم اتفاق خاصي نيفتاده.و همه چي خوبه.من اصلا" از اين اتفاق حالم بد نيست.اصلا" بهتر كه اينطوري شد و ما به درد هم نميخورديم.و سر كار سعي كردم مثل قبل باشم.با همه بگم و بخندم.سرم رو به كار گرم كردم.كسي نميدونه چقدر تو ذهنم مرورش ميكنم.اينقدر با هم جاهاي مختلف رفتيم كه امكان نداره يه جايي برم و حضورشو حس نكنم.يا اصطلاحاتش كه شده بود تكه كلامهاي مشتركمون رو كه ناخودآگاه مياد تو ذهنم جلوشو بگيرم كه به زبونم نياد. با اينكه همه تلاشمو ميكنم نميتونم دنبال نشانه ها نباشم.يه رد پا. يه آشناي مشترك.يه همكار سابق كه ميشناستش.يه احوالپرسي غير مستقيم از كسايي كه باهاش كار ميكنن بدون اينكه خودش بفهمه.همش دلم ميخواد بدونم در چه حاله.چي كار ميكنه.گاهي حتي به اين فكر ميكنم كه شايد كس ديگه اي وارد زندگيش شده.يا حتي به سرم ميزنه با يكي از دوستاش صحبت كنم.همه اينا كه مياد تو ذهنم ، فقط سعي ميكنم تا اونجايي كه توان دارم خودمو كنترل كنم كه كار خطايي ازم سر نزنه.هر چند الان ديگه واقعا" نميدونم چي خطاست و چي نيست.اينكه يه روزي مطمئن باشي يه نفري مال خود خودته بعد يهو خيلي ناگهاني ببيني نيست باورش سخته.در كنار همه اينا اين موضوع كه سعي كرده باشي طرف رو به زور وارد قلبت بكني بعد درست اون موقع كه جا خوش كرد همه تلاشتو بكني از قلبت بندازيش بيرون ،هم هست.. ازش ميخوام باهام صحبت كنه كه از اين حالت مسخره دربيام.كه خودمو خالي كنم.اقلا" بهم بگه نميخوامت... هيچ جوابي نيامد. ميگم پارسال اين موقع كه دوست شديم فكر نميكردم سال بعدش مجبورم براي فراموش كردنت كس ديگه اي رو وارد زندگيم كنم.اگه قرار به دوستي بود دلم ميخواست تو تو زندگيم باشي. ... واسط آشناييمون از قولش گفت داغون شده.كه به خاطر خودت اين كار رو كرده.كه نميخواد موقعيتهاي خوب زندگيمو ازم بگيره. پس چرا با هم جور در نمياد؟؟؟ چيزي كه الان برام مهمه فقط حضورشه.بدون كمترين توقعي. خسته شدم از بس به خوب و بد كارام فكر كردم. خسته شدم ايقدر سعي كردم مسائلي كه ناخواسته برام پيش مياد رو واسه خودم حل كنم.به روي خودمم نيارم.و خودمو از هميشه خوشحال تر نشون بدم.
| Design By : Night Skin |

