ثبت
تموم شد.يه كم مونده بود تا بشه يك سال.به قدر كافي ازش گذشته بود كه بفهمي ميخواي يا نه . پرسيدي ميدوني چقدر سخته آدم با خودش كلنجار بره؟؟؟ همه چي منو ياد تو مياندازه.خودكاري كه تو دستمه كه هر روز كلي باهاش امضا ميكنم.نصف عروسكهاي تو اتاقم.كه تو وقتي ميخريدي ميگفتم دكورم داره ميتركه . جا نداره.بسه.ميگفتي چشماشو ببين گناه داره...تنديسها.آرينها. چرا يه هويي؟ تو جا زدي يا واقعا" فكر منو كردي؟؟؟نميدونم.يعني تو اين يه سال نفهميدي كه نميشه؟ كه مامان جان تنهاست؟كه موافق ازدواج تو نيست؟كه ناراحتي قلبي و عصبي داره و نميشه بهش فشار آورد؟منم موافق بودم نبايد ناراحتش كني. چرا اون موقع كه ميگفتم نميشه كه اين ره به تركستان است غر ميزدي كه چقدر بد بيني؟ .من كه گفتم الان ديگه چيزي كه برام مهمه خودتي.نه جوابت.ديگه اون موقعي كه باهات كلنجار ميرفتم كه يالا زودتر تكليفمو معلوم كن گذشت.الان ديگه به خاطر دلم و خودم و رابطه اي كه تا اينجا رشد كرده منتظر ميمونم.سعي ميكنيم مامانتو در كمال ارامش راضي كنيم. گفتي مشكلاتم بيشتر از اوني بود كه فكر ميكردم. تا كي نگهت دارم؟اگه دوباره برگشتيم سر جاي اول چي؟اگه نتونستيم كاري كنيم و تو همه موقعيت هاتو از دست دادي چي؟من بايد به تو زودتر از اينا جواب ميدادم. همش روزاي اول جلو چشممه. كه ميگفتي تنها بودي كه از خدا كسي رو ميخواستي و منو سر راهت قرار داد.كه ... اونايي كه معرفي ات كردن گفتن قصدت ازدواجه.اونم بعد از سه چهار جلسه آشنايي.گفتم اهل دوستي نيستم.نه موقعيتشو دارم و نه حوصله شو. گفتي نه.اطمينان دادي من قصدم دوستي نيست.مشاورم هم گفت اگر دوستي ميخواستي منو با اين همه مشكلاتم انتخاب نميكردي.گفت كمكت كنم.كردم.ديگه بيشتر از اين؟؟؟گفتي پولم ...گفتم نميخواد نگرانش باشي.گفتي خونه...گفتم آب تو دلت تكون نخوره اون با من.جورش ميكنم.گفتم پول من و تو نداريم.هر چي داريم مال هم ديگه است.تو روي پدرم به خاطر تو ايستادم.گفتم حقشه.ميخواد بشناسه.اونم نديده و نشناخته اعتماد كرد.بر خلاف ميلش قبول كرد. پس چي؟جا زدي؟ ميدونم اذيتم نكردي .ميدونم كار خطايي نكردي.ولي بعد از يه سال به همين راحتي.بدون کمترین قدم مثبتی.محض لخوشکنک حتی ؟؟؟از كجا به اينجا رسيد؟ گفتي كسي حمايتت نميكنه.حتي خواهرت.مامانتم كه اصلا".گفتم اقلا" ببينه بعد... با خنده و شوخي گفتم من كه چيزي از دست نميدم.اين تويي كه ديگه موقعيت به اين خوبي گيرت نمياد. گفتي واقعا".از ته دل گفتی؟ گفتم ادامه بديم .حيفه.كه فقط بيا بابا تو رو ببينه.كه يك كمي خيالش راحت شه.گفتي تنهايي زورم نميرسه. بهم گفتي بدونم ، اين خواست قلبي ات نيست.كه مجبوري.به خاطر من و به خاطر خودت.كه بيشتر از اين عذاب وجدان نگيري.كه آبروت پيش خانواده ام نره.آرزوي موفقيت كردي برام.پرسیدی تو چيزي نميخواي بگي.نفهميدي مكثهاي طولاني مدتم به اين خاطر نيست كه نميخوام جواب بدم.كه اگه چيزي بگم تو لرزش صدامو ميشنوي.و بعدش گريه هاي من بي وقفه و غير قابل كنترل ميشن.كه با وجود اون همه مهموني كه ديروز خونمون بود نبايد اين اتفاق مي افتاد.تونستم با زحمت بهت بگم هر آرزويي كه برام كردي براي تو هم همچنين.گفتي دلت تنگ ميشه.بازم با زحمت گفتم برو اذيتم نكن. همين.والسلام.
| Design By : Night Skin |

