ثبت
گیگیلی اسمیه که من صداش میزنم. همون سه شنبه براي آخرين بار و اتمام حجت رفتم پيش مشاور.گفت ارزش ادامه دادنو داره.گفت دوستت داره.گفت کمکش کن. ولی ماجرای رسیدن ما به هم مثل سریالهای lost و prison break میمونه.هر روز یه اتفاق جدید و غیر قابل پیش بینی.دیگه خسته شدم.نمیدونم باید چی کار کنم با کسی که خانوادش موافق ازدواجش نیستن.ولی خودش میخواد.ادامه بدم.تموم کنم؟مشاورم میگفت سر هر چیزی زود بچه نشو که بگی همه چی تمومه و ال بل.ولی آخه این طوری هم...؟؟؟ مامانم یکشنبه بی حرف پیش میاد.برای من لوس این همه مدت دوری سخت بود.بیشتر البته از لحاظ روحی.باید کمکم میکرد. ۵شنبه عروسی یکی از بهترین دوستامه.۴ سال تو دوران دانشجویی هم خونه بودیم.خوشحالم براش. من خیییییلی خسته ام.دلم استراحت میخواد.دلم آرامش میخواد ولی نه از نوع قبل از طوفانش.دلم بغل میخواد.از نوع پایان ناپذیرش.نه تو ماشین.سریع و هول هولی.بی دغدغه.ترجیحا" از نوع عاشقانه باشه لطفا". سازمو در بست بوسیدم گذاشتم کنار.بعد از دو هفته که میرم سراغش دیگه باید فکر کنم تا جای نت ها یادم بیاد.حتی ریتم هم فراموشم میشه.پس من این هم سال چطوری پیانو میزدم؟؟؟بدون ریتم!!!! تا نشستم تو ماشينش و سلام كردم گفت چه لبخند غمگيني.بعد از اون هر چي كردم نتونستم جلوي پايين اومدن اشكام رو بگيرم.نگفتم دلتنگ مامانمم.نگفتم ناراحتم كه بهم زنگ نميزنه .مرسي كه تحمل كردي گريه كردنمو. مرسي به روي خودت نياوردي و وقتي ديدي دلم نميخواد علت گريه ام رو بهت بگم فقط دلداريم دادي و اينقدر گفتي و گفتي تا خنده ام گرفت.تو اون گير دار همش التماس ميكردي واسه يه نخ سيگار. ميگفتي استيك واسه گريه خوبه بريم استيك بخوريم؟من نه تنها جلوي تو جلو هيچ پسر ديگه اي تا حالا اشكم در نيامده بود.واست عجيب بود.فقط دستت رو گذاشتي رو پام و هرچند دقيقه برگشتي نگاه كردي ببيني خوبم يا نه.ماشينو جلوي شهر كتاب نگه داشتي به بهانه كتاب خريدن ولي به هواي اينكه من آروم شم. گفتي الان اين طوري بريم تنديس با اين قيافه تو همه فكر ميكنن تو لباس ميخواستي من قبول نميكردم.اينقدر گريه كردي تا راضي شدم.بعد از اينكه يه كمي بهتر شدم وارد شهر كتاب هم نشديم و رفتيم به سمت تجريش. تنديس من هرچي فقط كه گفتم قشنگه پريدي تو واسم خريديش.يه پليور يه عروسك ... ميدونم همه اين كارا رو به خاطر خوشحال كردن من كردي. اردك آبي غذا خوريم.يعني در واقع خودمونو خفه كرديم از بس هرچي تونستيم خورديم. آخرشم به اصرار من واسه خودت يه عينك خريدي. چقدر خوش گذشت.چقدر خوب بود. هرچي ميگذره اطمينانم بيشتر ميشه.نكنه بعدا" يادت بره كه خوب بودي.نكنه بعدا" يادم بره چه خوب بودي.نكنه يادمون بره چه لحظه هاي خوبي رو با هم گذرونديم.نكنه يادمون بره همديگه رو دوست داشتيم.نكنه يادمون بره چقدر سخت به اينجا رسيديم.نكنه ... بعد از اينكه منو رسوند خونه دوباره دلم گرفت.هنوزم مامانم بهم زنگ نزده.منم نميتونم باهاش تماس بگيرم. فردا قراره بازم برم پیش مشاور.باید چیزایی که میخوام ازش بپرسم یادم نره. رفتيم پيش مشاور.كلا" 1 ساعت و ربع طول كشيد كه حدود 20 دقيقه اولش هر دوتامون تو بوديم. مرسي كه باهام آمدي مشاوره.خوشحاالم كه به خواسته من براي امدنت توجه كردي . احترام گذاشتي هرچند امدنت از جانب خودت نياز بود و واجب. چقدر سخته از احساست ، از دلت با خبر شدن.چقدر با بقيه ادمها فرق داري. خيلي وقته ديگه بد قولي نميكني.خيلي وقته ديگه بهت غر نميزنم. يه ماهي هست احساسم نسبت بهت تغيير كرده.نه اينكه عاشقت شده باشم. مامان جان بنده از روز جمعه به مدت يك ماه رفتند مكه.خيلي جاش خاليه.خيلي تنها شدم.
دي ماه سال 1386 كه من توي يه شركتي كار ميكردم كه از هيچ چيزش دل خوشي نداشتم.نه از شرليط كاريم.نه از وضعيت حقوقيم كه از همه بدتر بود.در واقع افتضاح بود.نه از محيط شركت.ولي از اونجايي كه شركت معتبري بود و كار كردن در اون شركت رزومه كاري خوبي برام ميشد و منم سابقه كاري زيادي نداشتم ، مجبور بودم تحمل كنم.درست از اول ارديبهشت كارمو اونجا شروع كرده بودم.ولي از رزومه فرستادن و دنبال كار گشتن دريغ نداشتم.من بخش كنترل پروژه شركت بودم و اون قسمت ديگه اي كار ميكرد.نماز خونه شركت هم نزديك بخش اونا بود. و چون شركت شيك ما نمازخونه اش مختلط بود زمانايي كه اشغال بود توسط آقايون ، من ميرفتم واحد اونا تا هم با دوستام گپ بزنم هم منتظر ميموندم كه تا كس ديگه اي نيامده سريع بپرم تو. اصلا" فكرشم نميكرد كه ممكنه اين شخص كوچكترين توجهي به من داشته باشه.چون با وجود هدفون توي گوشش از همه دنيا جدا بود انگار.بعدها فهميدم كه اونا همه موزيكهاي راك سنگيني بودند كه حتي slow اش رو هم تو ماشينش مدت زيادي طول كشيد تا بهش عادت كنم.در ضمن ازش خوشم هم نمي آمد.چون زيادي مبادي آداب بود.سعي ميكردم باهاش مواجه نشم يا اگر ميشم هم به روي خودم نيارم و سلام و عليك نكنم.اینو داشته یاشید تا برگردم. اتفاقي از طريق mail , chat با يكي از همكاراي قديمي همون شركتي كه توش كار ميكردم ، ولي اون از شركت رفته بود و جاي ديگه اي كار ميكرد مرتبط شدم.و باز بسي اتفاقي يكي از همكاراي خانوم شركت من ميخواست اقايي رو به من معرفي كنه كه بعد از اينكه مشخصات طرف رو داد فهميدم همين كسيه كه من به تازگي باهاش مرتبط شدم.و البته ازش بدم هم نميآمد.پس جواب + رو دادم.و قرار بر اين شد كه اين خانوم از طريقي جدا وارد عمل شه. از اونجايي كه حدس زده بودم اين آقا نظر + داره ارتباطم رو باهاش بيشتر كردم.يك بار بعد از شركت آمد دنبالم و تا خونه منو رسوند.تو راه حرف زياد زديم و همون بار اول پيشنهادشو مطرح كرد(دوستی). تا اينكه در بين يكي از صحبت هاي تلفني حرف يكي از دختراي همكار شد كه تو بخش ما كار ميكرد و دختر خوشگلي هم بود و اتفاقا" با همه نميگم ارتباط آنچناني ولي خوب يه جورايي ...همه هم اين موضوع رو ميدونستن.اون اسمشو پرسيد و تاييدي بر خوشگليش كرد. فقط محض شوخي پيشنهاد كردم كه حالا كه ما قراره فقط دوست باشيم ميخواي شما دو تا رو به هم معرفي كنم؟ از اينكه قبول نكرد خوشحال شدم.ولي فشار رو بيشتر كردم.و شروع كردم تعريف از اون دختر.حالا چرا خودمم نميدونم واقعا".اينقدر گفتم و گفتم تا اينكه خستش كردم و گفت حالا فكرامو ميكنم و خبر ميدم. روزهاي بعد پيگيريهاي مداوم منم (نمي دونم چي فكر ميكردم) باعث شد اون فكر كنه اين كسي كه من ميگم به امتحان كردنش مي ارزه. با همين جمله كلي جا خوردم.ولي مغرور تر از اوني بودم كه جا بزنم.تا تهش رفتم .زنگ زدم به اون خانوم.پيشنهاد رو مطرح كردم.و ايشون هم با كمال ميل قبول فرمودند. قضيه رو براي هر كي تعريف كردم آه از نهادش بلند شد. والبته خودم از همه بيشتر.پيش خودم فلسفه هاي مسخره داشتم كه اگه مال من باشه بايد بره و بعد خودش برگرده جوری که دیگه فکر کس دیگه ای به مغزشم خطور نکنه.يا قسمت هم باشيم خودش جور ميشه با بايد ديگران رو ببينه تا قدر منو بدونه.ولي نميدونستم من ساده توانايي رقابت با كسايي كه تجربياتشون خيلي بيشتر از منه رو ندارم. بعد از مدتي كه احساسم رو به اين آقا گفتم در حالي كه پشت هم منو به خاطر كاري كه كردم ملامت ميكرد گفت فكر كردم اين كارت به خاطر اينه كه به من احساسي نداري كه اي قدر اصرار ميكني.و...همش ميگفت تو ايني و انچناني و...ميخواست برگرده.منم با شناختي كه از اين خانم داشتم مطمئن بودم دل آقا بعد از يه مدت ازش زده ميشه.وانگار برام روشن بود كه برميگرده طرف من. بهمن ما بود.هنوز وعده وعيد.ولي انگار با آمدن رقيب تازه فهميدم كه اين آدم چه ارزشي براي من داشت.هنوز انتظار باطل...همش از بحثها و دعواهاي متوالي و تمام نشدني شون برام تعريف ميكرد و منو سرزنش ميكرد كه چه آشي بود كه براش پختم.من از اين حرف اون هم عذاب وجدان داشتم و هم ته دلم از نزديك شدن به پيروزي خوشحال بودم ولي از همه مهم تر ميديدم غرورم داره جريحه دار ميشه و دليل عمده اختلافات اونها رو وجود خودم حس كردم. در حول و حوش همين جريانات بود كه همون كسايي كه گفتم واحد ديگه اي بودن و نزديك نمازخونه آمدند پيشنهادي رو به من از جانب كسي دادند كه دهانم از تعجب باز موند.اصلا" خوشحال نشدم.من هنوز منتظر بودم.قضيه رو براشون تعريف كردم.هر دو رو خوب ميشناختند.اونها هم تعجب كردن هم منو از چنين رابطه اي نهي.بهشون گفتم بايد فكرامو كنم و جواب بدم. به دوتا از دوستاي صميميم كه سابقشونم از من بيشتر بود موضوع مطروحه جديد رو گفتم. به علت شناختي كه از اين اقا داشتند يه اخي بلند بالا با يه لبخند تحويلم دادند. ميدونستم ديد همه نسبت بهش +. به خاطر بيرون امدن از يه رابطه چرخشي باطل و به خاطر ترميم غرور جريحه دار شده ام قبول كردم. طي يه نهار بيرون و پشتش كافي شاپ ازش خداحافظي كردم. هر چي اصرار كرد حداقل به دوستي ساده مون ادامه بديم قبول نكردم و پرونده بسته شد. چون ارتياط جديدم با خشم فراوون از جانب من و پيشنهاد ازدواج از جانب طرف مقابلم بود شد محل گرد و خاك و انتقام گيري من.با هر بد قولي از هم پاشيدم.شورش كردم. طوفانهاي پياپي.و تحمل اون.تا جايي رسيد كه تو پست پايين توضيح دادم. الان بعد از گذشت نه ماه داره برام مهم ميشه.جملاتم داره پسوند عزيزم ميگره براش. دلم براش تنگ ميشه.برام مهم شده.وحتي گاهي دوستش دارم. الان چيزايي كه نوشتم با اينكه زياد دور نيستن شدن يه خاطره محو.شايد يه خواب تلخ و شيرين.
![]()
![]()
![]()
من همون جا بدون درنگ به دلايلي كه برام قابل قبول بود پيشنهاد رو رد كردم.فكر ميكردم اگر منو بخواد بيشتر تلاش ميكنه.همون موقع و همون جا ازم خواست دوستاي معمولي بمونيم.كه برام قابل قبول بود.واين شد كه شديم دوستان خوبي براي هم.و منم ته دلم اميد وار بودم كه اين نوع شناخت و دوستي اگر منجر به ازدواج بشه قطعا" نتيجه بهتري خواهد داشت.به اون خانوم هم كه مرتب ماجرا رو از من پيگيري ميكرد گفتم بهتره كه فعلا" قضيه مسكوت بمونه تا ببينيم چي پيش مياد.هر چي زمان ميگذشت من از معاشرت با اين آقا لذت بيشتري ميبردم.شبها تا 1 تلفني حرف ميزديم ولي چون تا كيد بود كه ما دوستاي معمولي هستيم حرفي از معاشرت بيشتر مطرح نميشد.![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
