ثبت
نميدونم اين حس كه الان دارم خوبه يا مثل قبلها آرامش قبل از طوفانه.هنوز اين قدر از اينكه دوستش دارم يا نه مطمئن نشدم. فكر ميكنم از همون اول اشنايي يه جاهايي قدم هاي اشتباه برداشتم. يه چيز كاملا" جالب هم اينه كه اين اقا كاملا" تا ته ته ته دل منو ميخونه.يعني هر موقع ، هر زمان ، هرجايي كه منو ميبينه ميفهمه من چه حسي نسبت بهش دارم.دوسش دارم يا ازش بدم مياد . مثلا" همون اولاي آشنايي ميگفت ميدونستم تو ديدت نبودم و نيستم.يا ميدونم خيلي ازم خوشت نمياد يا الان يك كم باهام راحت تر شدي ولي اون احساس ملكوتي كه بايد باشه نداري.منم گاهي ميزدم به تعارف كه نه اينطوري كه تو ميگي نيست.اشتباه ميكني.ظاهرا" قبول ميكرد.ولي قانع نميشد. اولا خيلي برام عجيب بود.اينقدر كه برام شده بود يه بازي جالب.هر موقع كه ميديدمش ازش ميپرسيدم من الان چه حسي بهت دارم؟اونم در كمال تعجب جواب منو هموني كه بود ميداد. يا يه وقتهايي حتي بهش تلفن هم ميكردم ها ولي اون حس خارق العاده بهم دست نميداد.با وجودي كه تلاش ميكردم.به خودم خيلي تلقين ميكردم ، با وجودي كه اون هم تلاش زياد ميكرد، ما هر روز بيرون بوديم.منو جاهاي خوب ميبرد چيزاي خوب برام ميخريد.هايلند كه ميرفتيم هرچي كه برميداشتم نميذاشت حساب كنم.ولي با همه اينا نميشد كه نميشد.جوري شده بود كه اگه يه روز يه كاري براش پيش مي امد و خبر ميداد كه نميتونه بياد اينقدر غر ميزدم غر ميزدم كه حد نداشت.هرچي هم ببخشيد و چبران ميكنم ميگفت مرغ من يه پا داشت.براي من مهم اين بود كه حتما" همون موقع كه قول داده و همون لحظه بياد.به هر زبوني ميگفت من كه نميتونم تمام وقتم و كارم رو ول كنم هر وقت تو اراده ميكني بريم بيرون گوش من بدهكار نبود كه نبود.هر چي گفت اين كاري كه تو ميكني دلتنگي نيست اذيته ميگفتم تو درك نميكني.مثلا" ساعت 3 بعد از ظهر زنگ ميزدم كه الا بلا همين الان بايد بريم فلان جا . هر چي ميگفت اينكه تو غر بزني همش جز اينكه باعث بشه من و تو از هم دور و دورتر بشيم ثمر ديگه اي نداره ، من متوجه نبودم.من حس نميكردم دارم غر ميزنم.فكر ميكردم حقمه.براي من موضوع فقط يه چيز بود.اينكه اگر قول داده واسه ازدواج حتما" و حتما" همون موقع بايد بياد جلو.و اصلا" مهم نيست كه يه سري شرايطش با هم جور نيست .و اصلا" مهم نيست كه حساب كتاباش اوني نشده كه فكر ميكرده.پس حالا كه نميتونه به قولش عمل كنه چشمش كور هر روز تحت هر شرايطي منو ببر بگردون.تا من از دلم در بياد و خوش بگذرونم. اونم نه واسه اينكه دلم برات تنگ شده فقط واسه ارضا حس خودخواهي خودم. و اينكه هرچي كه من ميگم عملي بشه.هر چي ميگفت بهم رحم كن.من از صبح تا شب جون ميكنم.شب ميخوام وقتي باهات حرف ميزنم همه چي رو فراموش كنم.دوكلمه خوش وبش كنيم.خستگيم در بره.من راه خودمو ميرفتم....تمام اين 4 ماه اخير به همين منوال گذشت وهر يه ماهي كه ميگذشت من عصباني تر از اينكه اون به قولش عمل نميكنه فشارم رو روش بيشتر و بيشتر ميكردم.تا جايي كه در كمال پررويي بهش ميگفتم من از دوستي با تو هيچ لذتي نميبرم.راضيم نميكني.اون هم آدم خيلي خيلي حساسيه.طوري كه تك تك كلمات من براش مهمه. از من گريزونتر ميشد.به جايي رسيد كه دوستي ما به يه مويي بند بود.يه روز بود.يه روز نبود.دو ساعت جنگ و دعوا ، دو روز قهر.شده بوديم سوهان روح همديگه.منم از اين وضع راضي نبودم و اذيت ميشدم.ولي دست خودم نبود.نه ميتونستم تمومش كنم.نه از ادامه وضع راضي بودم.از يك طرف هر كي بهم ميرسيد ميگفت ديوونه اي.تو ميتوني موقعيتهاي خيلي بهتري داشته باشي از يه طرف هم نميدونم چرا ادامه ميدادم. خیلی وقتها دیده بودم وقتی صحبت ازدواج من با کس دیگه ای پیش می آمد چشماش پر میشد.ولی به روی خودش نمآورد.منم در کمال بد جنسی بیشتر اذیتش میکردم. يك روز مثل هميشه اون به خاطر كار زيادي كه داشت وقت نكرده بود خيلي با من تماس بگيره.منم بد جوري افتاده بودم دنده لج.صبح كه بهم زنگ زد مثل برج زهرمار بودم.خيلي بد و بي ادبانه باهاش برخورد كردم.البته بي ادبانه اي كه ميگهم منظورم داد و بيداد و فحش نيست ها.يعني بي اعتنا و سرد.معذرت خواهي كرد ازم و قول داد شب زنگ بزنه.منم در تمام طول مدت مكالمه هيچ جوابي بهش ندادم.شبش كه زنگ زد ديگه نتونست رفتار منو تحمل كنه و حسابي قاطي كرد.بازم در كمال ادب بهم گفت اگه بخواد همين طوري ادامه پيدا كنه ديگه ادامه نميدم.منم تو دلم گفتم بهتر و قطع كردم.ولي نه تنها فرداش بهم زنگ نزد حتي جواب تلفنها و اس ام اس هام رو هم نميداد. فردا شبش كم كم داشتم نگرانش ميشدم.فكر كنم يه چيزي حدود 12 بار زنگ زدم و 10 تا اس ام اس دادم كه همشون اولش از سر غرور بود و تهديد ولي بعد عذر خواهي و نگراني.از ازدست دادنش ترسيدم.بالاخره دلش به رحم اومد و جوابمو داد.تازه اونم مثل هميشه. اسم كوچيكم با يه پسوند جان در ادامه اش. كلي اون شب و فردا شبش با هم بحث كرديم.(با وجودي كه اون از بحث متنفره).گفت كم كم ديگه اون حس اوليه رو نداره.انگار بهم شوك وارد شد.باورم نميشد كه امكان داره كه دوستم نداشته باشه.ولي شبش يه اس ام داد ازم معذرت خواهي كرد كه ناراحتم كرده.كه من از سرشم زيادم و ...ولي بازم يه حس ناراحت كننده اذيتم ميكرد.يه نامه خداحافظي براش نوشته بودم كه بهش بدم.فرداش همديگرو ديديم .قرار بود توي كارش يه تغيير و تحول اساسي اتفاق بيفته كه هم واسه هردومون خوب بود و هم زمينه خوبي ميشد واسه پيشرفت هاي بعدي .چيزي بود كه هردومون تمام اين 9 ماه منتظرش بوديم.ولي به خاطر يه سري مسائل از محقق شدنش نا اميد شده بوديم.ولي اون شب وقتي اين خبر رو بهم داد از خوشحالي نميدونستم چي كار كنم.كلي جيغ و داد كردم و بالا پايين پريدم.كلي دست زدم.ذوق كردم.خيلي براش خوشحال شدم.خيلي براي رسيدن به اين مرحله زحمت كشيده بود.همون شب دوباره كلي ازم معذرت خواهي كرد و گفت با اينكه نميدونم چرا ناراحتي ولي من قصد بدي نداشتم.كلي منت كشيد كه بگو از كدوم حرف من ناراحت شدي..گفتم وقتي به من ميگي دوستت ندارم ديگه زدن اين حرف ها فايده نداره.بقيه حرفهام رو هم تو نامه برات نوشتم.يه عالمه قسم و ايه خورد كه من اين حرف رو بهت نزدم و دليل اورد كه من اشتباه فهميدم. شب رفتيم كافي شاپ فرهنگسراي نياوران .خوش گذشت.تا يه حدي از دلم در اومد.شب هم در جواب نامه ام اس ام اس داد كه اشتباه فهميدم و مشكل اينه كه من از ابراز علاقه زبوني عاجزم.و قرار شد جواب نامه منو كتبي بده. قرار شده سه شنبه با هم بريم پيش مشاور.هفته قبل مامانم رفته بود و نتيجه بد نبود.بهش گفته بود خانواده ام اجازه بدن ما آزادانه رفت و آمد دشته باشيم. هنوز از يه چيزايي مطمئن نيستم و خيلي ميترسم. فقط منتظرم سه شنبه زودتر برسه تا ببينم چه تصميمي بايد بگيرم.. دوشنبه(13 آبان) ساعت 12 بار و بنديلم رو جمع ميكنم به بهانه امتحان كامپيوتر و در واقع استراحت و خوشي ميزنم بيرون از شركت. هواي نيمه باروني مست ميكنه آدم رو.يادم مي افته اين مرخصي رو نگه داشته بودم واسه يه موقعي كه تو هم بياي بريم بگرديم.كه دو هفته است يا كار برات پيش مياد كه نميتوني يا بايد حول و حوش اون كار كاراي ديگه اي انجام بدي.فكر ميكم اگه بخوام منتظر تو بمونم هم هيچ وقت ميسر نميشه با اين وعده وعيد هاي دور و درازت و هم اين حس من واسه لذت از اين هوا ميره پي كارش.پس پيش به سوي منزل. سر راه 3 تا DVD ، ميخرم.جلوتر 2 تا لبوي قرمز خوشرنگ.واي كه چقدر اشتها برانگيزه.دو تا آب پرتقال نيم ليتري با باقالي پلويي كه مامان به عنوان نهارم برام گذاشته چه حالي ميده.خونه كه ميرسم واسه خودم يه سالاد حسابي درست ميكنم.با سس فراوون.در حالي كه دارم از فيلم ديدن و غذا خوردن لذت ميبرم به اين فكر ميكنم كه كاش...
واي...صفحه رو كه باز ميكنم و ميبينم تعداد كامنتها از يكي شده مثلا" 2 تا يا سه تا (تا حالا بيشتر از اين نشده )بال درميارم.چقدر سخته ابراز وجود كردن.من از همين جا تشكرات صميمانه و خالصانه خوم را از كليه كامنت گذاران ابراز مينمايم. و حالا ادامه ماجرا: در پي دودلي هاي پياپي وبي سرانجام خودم و مادر عزيز تصميم گيري مبني بر مراجعه به مشاور شد.از آنجايي كه مامان من دانشجوي فوق ليسانس رشته روانشناسيه يكي از استاداشو كه خودش مناسب تر ديد رو انتخاب كرد براي انجام اين كار.ما هم طي يك عمليات متحير العقول عزم را جزم نموده و راه افتاديم به سمت ارشاد شدن. راستش با مشاور بيشتر از اينكه در مورد ازدواج صحبت كنم در مورد شرايط و جو خانواده حرف زدم.اينكه من آزادانه نميتونم ارتباط داشته باشم.و سختيهاي زيادي در اين راه كشيده ام و بسي رنجها برده ام.اونم متعجب بود كه با وجودي كه من خانداده روشن فكر امروزي دارم اين ارتباطات هنوز حل نشده باقي مونده و اينكه من جدا از موضوع ازدواج نياز به معاشرت با جنس مخالف دارم.من 26 ساله.مشاور بعد از چند دقيقه صحبت فهميد من براي ازدواج دنبال عشق ميگردم.و اونم گفت با وجودي كه من دختر شر و شوري نيستم و دنبال دردسر نميگردم ولي كسي هم نيستم كه بر اساس قراردادها و از طريق خواستگاري ازدواج كنم.حتي اگر خودم چنين نگرشي داشته باشم.دقيقا" همون حرفي كه آقاي مربوطه در ابتداي اشنايي به من زده بود.و اينكه از برانگيختن حساسيت خانوداه در اين باب به شدت پرهيز نمايم و خودم كمر همت ببندم براي آينده خودم و زندگي و سرنوشتم.و اينكه بايد ميگذاشتم مراحل اشنايي طي شه و يك سال مثلا" بگذره و آقا را به شدت در دام عاشقي بيندازم و نبايد بند رو به اين زودي به اب ميدادم.(آخه ما بسي طوفان در محور موضوع ارتباط با غريبه داشتيم.) ديگه خبر نداشت كه...آخه من همه چي همه چي رو هم بهش نگفتم.و با مامانم تباني كنم و يك سري كارها رو انجام بدم و منم گفتم كه اون معتقده پدرم بايد در جريان همه چي باشه.و ديگر اينكه او اعتقاد داشت من خوب تونستم بهداشت رواني رو حفظ كنم و اضطراب نداشته باشم و افسرده نباشم.منم توضيح دادم به علت اينكه سرم رو حسابي با خريد گرم ميكنم و سازم كه عاشقشم و ...تا حدي به زندگي اميد وار موندم. اينكه اونا براي من يه زوج ايده ال ميخوان و با اين شرايط كه من راه خونه و محل كارم جاي ديگه اي نميرم مهموني وونه ...پس چه انتظار باطلي.ديگه اينكه يك كمي از شريط و سن و سال اون پرسيدو گفت سنش يك كمي زياده و درآمدش نسبت به سنش كمه و چرا با وجود 35 سال سن هنوز خونه نداره و يك كمي عجيبه.ولي من اطمينان دارم كه هر صفت بدي داشته باشه دروغ نميگه.و اينكه قرار شد با مامانم صحبت كنه كه ببينه چي كار ميتونن بكنن.و بعد از صحبت با مامانم با آقا هم صحبت كنه و ببينيم كه با كجا مي انجامد اين سرنوشت ما. جمعه با يكي از دوستاي قديميم كه ازدواج هم كرده رفتيم جمشيديه.بعد از اينكه رسيديم بهش گفتم دوست منم مياد.(ميدونست من با كسي ارتباط دارم.ولي از اونجايي كه رابطه ما بالا پايين ميشه فكر ميكرد قضيه تموم شده)خيلي جا خورد.گفت راستش من گفتنم برادرمم بياد كه تو رو ببينه... احساس اصلا" خوبي نبود.من مجبور بودم با وجود ( دوستم) با اين آقاي تازه وارد طوري رفتار كنم كه ناراحت نشه . خيلي اوضاع بدي بود.فضا سرد بودو ومقصر اصلي هم من بودم ظاهرا".به طرف مربوطم فهموندم كه اوضاع از چه قراره ولي تنها كسي كه خيلي ناراحت نبود ظاهرا" اون بود حتي بعد از شنيدن ماجرا.تازه اون وسط دم گوش من تيكه هاي بامزه هم مي انداخت.مثل اينكه خوبه.به هم ميخوريد.هردو تون قلقلي ايد...يا... نميدونم اين حرفا رو از روي بيخيالي ميزد يا ميخواست بگه براي من مهم نيست يا اونو رقيب سر سختي نميديد. به هر حال با وجود تلاشي كه ميكرد اجازه هم نداشت خيلي به من نزديك شه يا مثلا" دستمو بگيره. بعد از يك كمي پياده روي ديگه همراهيمون نكردن و ما دوتايي مونديم.حال خوبي نداشتم .نميخواستم باهاش حرف بزنم.اون از نا راحت بودن من متعجب بود من از ناراحت نبودن اون. .مي گفت حالا خوبه باز من بودم.اگه نبودم كه حات بدتر هم ميشد ميگفت اگه خوشتيپ بود حسوديم ميشد...به روش آوردم كه همه چي تيپ و قيافه نيست و اينكه اون طرف موقعيت خيلي خوبي داره.ولي واقعيت اين بود كه منم ته ته دلم از اينكه دوستم پيشم بود و من ميتونستم مقايسه كنم ببينم واقعا" چقدر دوسش دارم خوشحال بودم.كه آيا حاضرم با وجود يه شخص ديگه كه شايد موقعيت بهتري هم داره ازش دل بكنم يا نه.و اينكه چقدر برام مهمه.اهميت جواب به اين سووالات برام زياد بود.براي اينكه قرار بود عصرش مامانم ببينتش ...قبلش بايد سنگامو با خودم وا ميكندم.بايد ميفهميدم تا در آينده هم خودمو ملامت نكنم. بعد از پارك قرار نهار داشتيم.از ميدون نياوران كه گذشتييم خواستم ازش كه پياده ام كنه .دلم خواست قدم بزنم.تنها باشم.شايدم ميخواستم خودمو لوس كنم.اونم بر خلاف هميشه كه مخالفت ميكرد نگه داشت.بعد پيچيد و رفت.چند قدم بعد يادم افتاد كارت ماشينش پيشم جا مونده.گفت من دم فرهنگسرام بيا بهم بده.بعد از اينكه رسيدم گفت خوب قدمتو زدي .به زور منو سوار ماشينش كرد و رفتيم نهار (رستوران بوكا كه من هم محيطشو خيلي دوس دارم هم غذا هاشو)بعد از نهار همه چي يادم رفته بود. شب ساعت 7 يكي از هتلها باهاش قرار داشتيم.من و مامانم و اون.يه ربع قبلش زنگ زد كه يك كمي دير تر بيا من يه كاري دارم.ما همه يك كمي زود رسيده بوديم.منم مامان رو بردم به هواي بانك و مغازه ديدن.از پشت ديدمش يه چيزي تو دستشه و داره ميره.به روي خودم نياوردم و يه كم كه گذشت با مامان رفتيم سر قرار.چقدر قيافه اش با اون اضطرابش كه ميخواست پنهان كنه با نمك شده بود. گفت و شنودهاي بين مامان و اون هم همون چيزي بود كه من قبلا" براي مامانم تعريف كرده بودم.ولي نتيجه هنوز معلوم نيست. همه چی مبهمه.مثل اینکه توی مه باشم.کور نشدم.میبینم.ولی در هاله ای از ابهام. چر ا احساسات من نسبت به تو اينقدر متفاوته؟ مثل هميشه بحث و دعوا و قهر. ولي اين بار ديگه واقعا" خستم.پس ايني كه ديگه باهات تماس نميگيرم تهديد نيست.نه كه خودمو تو منگنه بذارم كه ديگه اين كار رو نكنم.ديگه واقعا" ازت خستم. بعد از دو روز اس ام اس ميدي كه من بدون تو... پشت فرمونم كه اس ام است رو ميخونم.اين قدر جدي هستي و از ابراز احساسات زبوني گريزون كه ميدونم چيزي نميگي مگر از ته دلت باشه.خوشحال ميشم ولي جوابتو نميدم.بازم دلم ميخواد كه ببيني من رو حرفم ميمونم.اگه واقعا" بخوام برم ، ميرم. دوباره بحث و جدل سر اينكه من نميتونم بدون اطلاع ديگران (خانواده) به اين رابطه ادامه بدم، شروع ميشه.تو معتقدي در جريان قرار گرفتن اونا رو تصميمات و نظرات من تاثير ميذاره.و از اون حالت قشنگ درمياد.محدود ميشيم. تو دنبال يه حس خاص تو ارتباطمون هستي كه من به خاطر اينكه محدودم نميتونم بهت بدمش. تو اينو قبول نداري.تو منو آزاد ميخواي.تو ميخواي من براي آزاديم بجنگم.من نميتونم اين كارو كنم.تو توجيه نميشي و اين منجر به بحثاي پايان ناپذير ما ميشه. در اوج دعوا و ناراحتي برام گل ميخري.كه خيلي ميچسبه. تو خوبي.با هر كي تا حالا ديدم فرق داشتي.ولي همون كسي هستي كه من ميخوام؟؟؟ ميگي اگه قضيه من و تو نشه ديگه طرف ازدواج نميري. من گيجم. تو ميترسي.هميشه از زندگي آينده ات يه چيز كاملا" رومانتيك تو ذهنته.ميگي اين حسو 6 ماه بهت دادم.ولي چند وقته دارم بد قلقي ميكنم.من دليلشو برات توضيح ميدم.براي تو قابل قبول نيست.تو از من از تغييراتم ميترسي.تو ولي منو خوب ميشناسي.ميدوني شيله پيله و دروغ تو كارم نيست. هيچ وقت صدام رو بلند نكردم.به خودتم گفتم كه هميشه احترام 10 سال بزرگتر بودنت رو خواهم داشت.ولي تو حساسي.اينقدر حساسي كه هركي تو رو ببينه تو نگاه اول متوجه ميشه.هر حرف منو 10 برابر براي خودت بزرگ ميكني.ميذاري زير ذره بين.اولا برام عجيب بودي.هي ميگفتم من كه منظورم اين نبود چرا داستان ميگي؟؟؟ولي دارم كم كم عادت ميكنم به اين اخلاقت.براي منم كه آدم حساسيم مراعاتت سخته. اولا مي پرسيدي براي خانوادت چه چيزي از همه مهم تره؟؟؟ با هزار بار بالا پايين كردن و فكر كردن جوابتو ميدادم. اون وقت ساكت ميشدي.با هزار بدبختي مجبور ميشدم از اون حالت درت بيارم. گاهي يه چيزايي ميگي كه از تعجب اينكه از كجا فهميدي دهنم باز ميمونه و فقط نگات ميكنم. گاهي فكر ميكنم يه نوع سندروم داري كه با 35 سال سن تو 12 سالگي سير ميكني. من گيجم.هر روزم بدتر ميشم.
| Design By : Night Skin |

