ثبت
افتاديم توي يه چرخه بگرد تا بگرديم.من ازت ناراحتم ناراحتت ميكنم.تو ازمن ناراحت ميشي تلافي نميكني ولي ازم دور و دور تر ميشي.من ازت ناراحت تر ميشم و تصميم ميگيرم ديگه تماس نگيرم كه ميگيرم ولي عصبانيم.شكلايت ميكنم كه تو اسمشو ميذاري غر كه از غرغر متنفري و ظاهرا" غرغراي من تموم نشدنيه.و خسته كننده و تو باز از من دور و دور تر ميشي...من ميدونم.خودتم ميدوني كه من برات موقعيت خييييييييلي خوبيم.(خودت بارها گفتي).ولي خودتو از تك تا نميندازي و فكر ميكني براي منم از تو بهتر پيدا نميشه.هيچ وقت در مورد اينكه چي كار ميخواي بكني و آينده ات جواب درست حسابي به من نميدي.با وجودي كه از اول با اين تصميم و قول آمدي جلو.قصدت فقط دو سه جلسه آشنايي بود.بچه كه نبودي كه بگم قصد گول زدنم داشتي.من گفتم كه نميتونم با كسي دوست باشم همون طور كه قبل از تو هم خيلي ها با موقعيت بهتر آمدند و نه كه نخوام، نتونستم دوست شم. بيشترين چيزي كه خوشحالت ميكنه خريدن لباسهاي zara و كفشهاي جور وا جور و ...است.هر ماه با وجود حقوق كمت كلي پول بابت اينا ميدي.اين دست و دلبازيت البته بد نيست.من ميگم حقوقت حتي اگر از منم كمتر باشه براي من مهم نيست.فقط ميخوام زندگي كنم.زندگي داشته باشم.خونه خودم ،بچه خودم.تو كه ديدي دل من چطوري وقتي يه بچه مبينه پر ميزنه.تو هم همينطوري ولي توي 35 ساله تا حالا هيچي براي خودت جمع نكردي...هيچ پس اندازي.هيچ پشتوانه اي...ميگم مهم نيست من از خانواده ام تا جايي كه امكان داشته باشه كمك ميگيرم.ميگه اول بايد اينقدر عاشقت بشم كه...كه بدون من نتوني زنگي كني.خودتم ميدوني چرته.بهانه است.دست به سر كردن منه. شنبه تا دير وقت شركت بودم.ماشينم خراب بود.آمدي دنبالم تا خونه برديم.ديدمت كدورتم ازت يادم رفت.تا خود خونه گفتيم و خنديديم.بعدشم مثل هميشه ب و س و خداحافظي.و قول اينكه فردا هم تكرار ميشه.خوشحال بودم.احساس كردم خوب ميشه گاهيم از چيزاي كوچيك گذشت.فرداش باهات تماس گرفتم.جلسه بودي گفتي زنگ ميزنيُ نزدي.تا خود عصر.ميدونستم.عادته بد قولي.عصرش من جلسه بودم.يكي دو تا زنگ كوچيك زدي كه من نتونستم جواب بدم.بعدش د برو كه رفتيم.پيش به سوي zara كه كتت رو كه نياز به خياطي داشت بگيري و منم مات و مبهوت به سمت خونه راهي شم.حق اعتراضم كه ندارم.هر اعتراضي يعني غر. چرا هنوز باهاتم؟شايد فكر ميكنم بودنت از نبودنت بهتر.كه دلم نميخواد تنها باشم.كه نبايد جا بزنم.يا مازوخيستم و بايد تحمل كنم.تا مرز انفجار؟؟؟ ۷ آبان تولدته...میدونم چی باید برات بخرم.علی رغم اصرارهای تو مبنی بر اینکه چنین کار انجام ندم من هول یک شنبه مرخصی ساعتی میگیرم و میرم ساعت فروشی که مدتها از جلوش رد میشدم و ساعتهای مارک دارش مدتها بود چشمم رو گرفته و فکرم رو به خودش مشغول.من نسبت به کادو خریدن خیلی حساسیت دارم.دلم میخواد بهترین چیزا رو به دیگران هدیه بدم.همون چیزی که اگه کسی به خودم بده خوشم بیاد.طبیعتا" در مورد کیس که دوسش دارم سنگ تموم میذارم... بعد از نیم ساعت چرخ زدن و در نظر گرفتن سلیقه تو و خودم بهترین انتخاب یه ساعت CK بند چرمی صفحه مشگی بود.از تصور ساعت تو دست تو کلی ذوق کردم و قند تو دلم آب شد.بدون معطلی بدون در نظر گرفتن فاصله دو هفته ای باقیمانده تا روز تولدت پول رو دادم و ساعت مال من شد که بدمش به تو .و نوشتن برگه گارانتی منوط به این شد که تو ساعت رو بپسندی.با اینک من عاشق سورپرایز کردنم ولی ۲ روز مهلت داشتم نظرت رو بدونم که خوشت آمده یا نه.بهت اس ام اس دادم كه بياي كارت دارم.دلم ميخواست همون روز بياي ولي مثل هميشه خستگي و كار رو بهانه كردي.فرداش آمدي ساعت رو نشونت دادم.خوشحال شدي.خيلي خوشت آمد.خيلي تشكر كردي.جوري كه از خوشحاليت خوشحال شدم.تو آسمونا سير كردم.همه چي يادم رفت.دوباره يادم رفت چرا دوست نداشتم.دوباره احساساي خوب.خنده.واينكه از اينكه هستي خوشحالم.و با دنيا عوضت نميكنم.ساعت رو ازت گرفتم كه 7 آبان كادو گرفته شده بهت بدمش.شب با هم حرف زديم.خوب و خوش و سرحال.گفتي موقع خواب بهت اس ام اس ميدم.با اينكه هميشه يادت ميرفت اين بار اين كار رو كردي.منم خوشحال شدم.اصلا" به اين فكر نكردم براي اينكه دوسم داشته باشي مجبورم بهت باج بدم...صبح بعد از مدتها خوشحال بيدار شدم. ميدونم عاشق عكسي.2 تا عكس سياه و سفيد كه خودمم خيلي دوسشون دارم رو ريختم رو فلشم.بردم عكاسي.اندازه 20*25دادم چاپشون كنن.كه قاب گرفته اش روز تولدت هديه ات رو كامل كنه...از در نظر گرفتن صورتت واي كه چه حال خوبي داشتم. قرار بود شب بياي دنبالم چون ماشين ندارم برسونيم خونه.مثل هميشه تو راه بگيم و بخنديم و بستني بخوريم ... ساعت 5 زنگ زدم گفتي قبل از حركت بهت خبر ميدم.ساعت 6 زنگ زدم بهت بگم در اوج كارمم.كه دير تر بياي.كه معطل نشي. گفتي راه افتادم. جواب خوبي به من كه پرسيدم چرا زنگ نزدي ندادي.من هم عصباني و خسته از اين همه بد قولي تو...بعد از يه ربعي كه دم شركت منتظر بودي و منم ميدونستم كه امدي ولي از اينكه زنگ نميزني داشتم حرص ميخوردم زنگ زدي و انگار نه انگار گفتي كارت رو بكن من منتظر ميمونم.ولي مگه من ميتونستم.عصبانيت از تو و اينكه اون پاييني منجر به اين شد كه دكمه Shut down رو بزنم و ... از لحظه سوار شدن تا خود خونه يك كلمه هم بينمون رد و بدل نشد.چرا. پرسيدي حالا چرا مثل بچه ها قهر كردي؟؟؟ دوباره يادم افتاد چرا دوست نداشتم.چرا نميتونم دوست داشته باشم... باید عاشقی یادم بمونه حتی اگر اذیت بشم.حبس بشم.زندانی بشم.مورد غضب قرار بگیرم... باید یادم بمونه همه همه چی ندارن. باید یاد بگیرم آدما رو بر اساس سطح تحصیلات ظاهر پول...طبقه بندی نکنم. خیلی باید سعی کنم تا یاد بگیرم ته چشم آدما که به دلشون راه داره رو ببینم. باید یاد بگیرم ببخشم. باید یادم بیاد قبلا" که آرامش داشتمو. باید یاد بگیرم کمک کنم. خیلی خیلی باید سعی کنم تا یاد بگیرم دلم مثل دریا باشه.بزرگ و صاف و زلال یه رنگ و شوینده... باید حرف زدن با خدا یادم نره. سعی کنم نماز اول وقت یادم نره.. فکر کردن به خودم کارام حرفام یادم نره. تلاش یادم نره... يه مدتيه كارام خيلي زياد شده.البته از اين وضع خوشحالم.احساس مفيد بودن و مثمر ثمر بودن ميكنم.ولي خوب نميتونم به كاراي ديگه ام برسم.الان از يه فرصت كوچيك استفاده كردم اومدم به خودم جايزه بدم.اومدم اون چيزايي كه يه مدته رو دلم سنگيني ميكنه بنويسم. كار فعليمو دوست دارم.من در عرض دو سال و نيمي كه كار ميكنم به اندازه موهاي سرم كار عوض كردم.ولي اين يكي فعلا" باب ميلمه.راضيم ميكنه.درسته سنگينه ولي وقتي مسيوليت كاري كه ميكني با خودت باشه احساس لذت بخشيه.كار رو متعلق به خودت ميدوني.اينم برميگرده به مديرت.و اينكه چقدر آدم نرمال و منطقي باشه.كه خدا روشكر هست.البته ورود من به اين شركت ماجراي هم جالبيه و هم عجيب و خنده دار.
این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور ( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید . آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند . خدايا من شكايت همه رو پيش تو ميارم.شكايت تو رو به كي كنم؟ كاش ميدونستم بايد باهات چي كار كرد.با بد قوليات.با ايستا بودنت.با اين همه خشم درونم از تو؟كاش برم.كاش توانشو داشته باشم كه برم بدون ترس ازحسرت خوردن و پشيموني.كاش اينقدر قدرتمند بودم كه ...كه...البته يه روزي به اونجا هم ميرسه. كاش من 26 ساله اينقدر از جانب خانواده تحت فشار نبودم و محدوديت نداشتم.اون وقت قضايا ديگه به اين شكل نبود.توي ارتباطم باتو دارم تبديل ميشم به يه آم عاجز و درمونده كه براي حرفاش و اظهار نظراش نه تنها ارزشي قائل نيستي حتي اهميت هم نميدي.تا جايي كه هرچي ميخواي ميگي و من با وجودي كه از خشم لبريزم نميتونم جواب بدم.چقدر روزاي اول خوب و قشنگ شروع كردي.ولي حالا...چي باعث اين تغيير بود؟چرا اين ناراحتي رو ميبيني ولي كاري براي حل كردنش انجام نميدي؟شدم مثل يه آدمي كه توي راهي كه ميرفت اولش يه با ر كوچيك حمل ميكرد وبعد هي به مرور به سنگيني بارش اضافه شد. حالا هرچي زمان ميگذره نه كه چيزي ازش نميگيري كه سبك شه هي هم به اين بار اضافه ميكني.هم خودت ميگي هم من ميدونم كه تو لجبازي.ميدونم با لجبازي باهات كاري از پيش نميره.ولي اگه كاريم بهت نداشته باشم هيچ قيدي واسه هيچي نداري.طبعت زيادي آزاده.البته بهتره بگم سرخوشه... به دنیا که میای زندگی سفیده.ولی هرچی میری جلوتر رنگای سیاه مثل دوده میان سفیدی رو میگرن.هرچی بتونی بیشتر از زندگیت محافظت کنی سیاهی ها کمتر میشن.کاش میتونستم خودمو کاملا" از بدیها ایزوله کنم.دلم نمیخواد احساسم و وجودم تغییر کنه.سیاه بشه.دلم نمیخواد روزگار حال و هوای بچگی رو ازم بگیره. اينجا داره همش پر ميشه از شكايت از تو... ولي آخيش عجبحالي داشت. خدا عاقبت من و با تو به خير بگذرونه.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند .
دو خواهر دو قلو به خونه رفتند و تو یه تخت خواب با هم یک جا خوابیدند .
بیمارستان زمانی که متوجه اثر 'نجات بخش' گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند .
در آغوش گرفتن (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار در آغوش گرفته شدن ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار در آغوش گرفته شدن و برای رشد و نمو به 12 بار در آغوش گرفته شدن در روز نیاز دارید .
پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که 'از تو مراقبت می شود.
Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید
| Design By : Night Skin |
