تبليغاتX
ثبت




















ثبت

نميدونم چمه كه همش باهات لج بازي ميكنم.نميدونم چرا نميتونم دوست داشته باشم؟؟؟دوست دارمااااااااااا ولي نه اون دوست داشتني كه از همه چيم بگذرم.و تو نفر اول قصه هام باشي.روز به روزم بد تر ميشم.آخه از لج بازي باهاتم كه لذت نميبرم.آخه من كه اين طوري نبودم.من كه قلبم با ريتم منظم ميزد.نه اين طوري يه خط در ميون.درسته يه چيزايي رو در موردت دوست ندارم ولي چرا نتونستم بعد از اين همه مدت حلشون كنم؟به خاطر سنمه؟؟؟يعني بزرگ شدم و عاقل؟يا مشگل پسند و لج باز و عنق ؟ درسته كه تو از اول با يه قولي آمدي جلو ولي خب يه كم صبر به كجاي من بر ميخوره؟؟؟چرا نميتونم؟؟؟هر روز به خودم قول ميدم اين بد اخلاقي و بهانه گيري با ر آخرم باشه ولي نميشه.من كه ازت توقعي ندارم.من كه بهت گفتم ميزان درآمدت برام مهم نيست.من كه گفتم محدوديت دارم تو ارتباطاتم و نميتونم خيلي روابط آزادانه داشته باشم.دليلي هم كه نميخوام با كسي ارتباط داشته باشم همينه.ولي تو اصرار داشتي كه مگه ميشه ازدواج بدون عشق؟؟؟حالا داري نتيجه اصرارت رو نتيجه طولاني شدن ارتباط رو ميبيني.البته از جانب من طولانيه.از جانب تو خيلي عاديه همه چيز.شايد به خاطر سن زيادته كه نميخواي تو زندگيت تغييري به وجود بياري.ولي خب آخرش كه چي؟؟؟ 
 
نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 8:57 توسط | |

روزا چقدر سريع ميگذرن.اصلا نميشه نگهشون داشت.توي گذشت روزا اگه تونستي كار مهمي بكني كه هيچي وگرنه هيچي ازت به جا نميمونه.
نميدونم روزام داره خوب ميگذره يا بد.بعدا" معلوم ميشه چي داره بر سرم مياد.خدايا كمك كن.

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 11:35 توسط | |

توي اين 7 ماهي كه با همهيم من هنوز نفهميدم آدم خوشبختيم يا نه.نميدونم هنوز ،كه دوست دارم يا نه.نميدونم تو خيلي خوب و مهربوني يا خيلي بد اخلاق و جدي.نميدونم ميشه روت حساب كرد و از نظر احساسي ميشه بهت تكيه كرد يا نه.نميدونم كجاي كاري و از زندگيت چي ميخواي.البته اينو خودتم نميدوني.چند بار بهم گفتي.گفتي دنبال خيلي چيزا بودي گشتي ولي پيدا نكردي.ميگي مثل ديگران نميتوني احساساتت رو بلند بلند بگي و به زبون بياري.ولي درونت پر از احساسه. اينو كاملا" ميشه حسش كرد.آدم دوست داشتني هستي.طرز نگاهت طرز خنديدنت واينكه رفتارت مثل بقيه آدما نيست چيزاي بوده كه برام جذابيت داشته و منو به سمت خودش كشيده.گاهي اينقدر دوستت دارم كه حس ميكنم بهتريني.با همه اون مواردي كه مد نظرم بوده و تو نداري.ولي گاهي حس ميكنم تو رو به هيچ عنوان نيتونم بپذيرم.حتي به عنوان يك دوست.چه برسه به شريك آينده.گاهي اينقدر دلم برات تنگ ميشه كه تصميم نهايي رو ميگيرم.گاهي خدا رو شكر ميكنم كه عجولانه پيش نرفتم.همه اين ضد و نقيض ها اذيتم ميكنه.اينا اشكالات منه يا تغيير رويه هاي گه گاه تو؟اينا ناشي از اينه كه من تكليفم با خودم مشخص نيست يا تو واقعا" عجيبي؟
با همه اينا خوشحالم ازدركنارت بودن.با اينكه هنوز به اون درجه اي نرسيدم كه از فرط عشق دلم بلرزه ولي با آمدنت آرامش كه نه ولي شادي آوردي.
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 9:9 توسط | |

اينجا نوشتن بعد از اين مدت طولاني چقدر سخته وعجيب.البته لذت بخش.
و البته اين بار با 8 ماه پيش يه تفاوت عمده كرده...
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 13:25 توسط | |


Design By : Night Skin