ثبت
از اونجایی که خونه ما حیاط بزرگ و پر دار و درختی داره شده بیمارستان زایمان انواع گربه ها.همیشه از صدای گربه ها عاصی بودیم.همه اعضای خانواده هم هر کاری ازشون برمی آمد انجام میدادن واسه رهایی از شر گربه ها.و نتیجه اینکه غذا دادن به گربه ها واسه همه همسایه ها جزو محرمات بود.(توضیح اینکه خونه ما ۲ طبقه ایه و یه زیر زمین داره که طبقه ۲ ما هستیم و طبقه ۱ و زیر زمین مشرف به حیاط بزرگ مستاجرن) یه گربه پیر دم بریده ای مدتها توی کوچه ما رفت و آمد داشت و همه ازش متنفر بودن و از هر کاری واسه روندنش مضایقه نداشتن.۱ روزی از روزای خدا ما دیدیم این گربهه با ۳ تا بچه اش خونه مارو منزل خودش دونسته و با عاییله محترم در حال استراحت در چمنای باغچه ان.این ماجرا گذشت و نفهمیدیم سر ۲ تا از بچه ها چه بلایی اومد ولی ۱ ماده گربه(یکی از بچه های گربه زشته) از حیاط خونه ما به عنوان مکانی برای رفع خستگی و آفتاب گیری در هوای ملایم بهاری استفاده میکنه.از هیچ پیشت و پوشت و صدای پایی هم نمیترسه.من که از گربه متنفر مکافاتی داشتم واسه اومدن به خونه.چون جلو در ولو میشد و تکونم نمیخورد و منتظر میموند درو باز کنی تا دنبالت راه بیفته بیاد تو خونه.فقط وقتی کفشتو به نشانه تهدید به سمتش نشونه میگرفتی به خودش می آمد و بلند میشدو میرفت.یه شب که خسته از سر کار برگشته بودم و داشتم در حیاط خونمونو باز میکردم دیدم پشتم یواش طوری که نفهمم اومده و منتظره فرصته بیاد تو.از ترسم چنان جیغی زدم که اونم ترسید و رفت پشت لاستیک ماشین قایم شد ولی همچنان از رو نرفت و سرک میکشید که کی درو باز میکنم که بیاد تو.در ضمن اضافه کنم از باد و بارون متنفره.و فرصت پیدا میکنه و داخل خونه میشه نهایت سکوتو رعایت میکنه که کسی متوجه نشه و بیاد بیرونش کنه.یا اینکه همه کاری کرد که با همه از در دوستی در بیاد.۱ بار که داشتم در نهایت خشم بهش نگاه میکردم چنان لبخند کجی تحویلم داد که اینطوری شدم یه مطلب جالب.وقتی واسه خانوم گربهه گوشت میندازیم نمخوره و بچه هاشو اول صدا میکنه تا اونا بخورن.بعد دوباره ایقدر نگاه مکنه تا سهم خودشم بگیره.به این میگن ۱ خانداده موفق.... میدونم خیلی وقته نیومدم اینجا سر بزنم.ولی حرف جدیدی واسه گفتن نداشم.اگه می امدم همش غرغر میکردم.اون وقت دیگه درست نبود.حال همه از شرکتم و همکارام خیلی بدم میاد چون همشون منتظر کوچکترین حرکتی هستند که واسه آدم حرف درست کنن. الانم قصد غر غر ندارم.فقط دارم اروم آروم به زندگی ادامه میدم.این روزها بیشترین چیزی که بهم انرژی + میده کلاس و استاد زبانمه.خیلی دوسش دارم.سر کلاس از همه دنیا جدا میشم. اون کسی هم که باهش بودم هم خیلی وقته که تموم شده.ولی یه حس خیلی بد در من ایجاد کرد.این رابطه از اول نباید شروع میشد.ولی به شما هم یه واسطه مورد اعتماد ۴ ُ۵ ما اصرار میکردن و میگفتن قصد اصولا" ازدواجه و موقعیت این چنانه و اون چنانه و خیلی موارد دیگه...اون وقت بفهمی که همش از اصل دروغ بوده. یه کاری که از اول خودم میدونستم غلطه خیلی اشتباه کردم که شروعش کردم.میگن از ماست که بر ماست....چندین دفعه این بلا سرم اومده ولی واسم درس نشده.نمیدونم چرا به حرف و فکر دیگران بیشتر از خودم اطمینان میکنم.درسته اتفاقات درس میشه واسه آدم.ولی نه به هر قیمتی.آخر سر این تویی که ضرر میکنی و دودش به چشم تو میره.در هر حال این اتفاق تاثیر فوق العاده بدی روی من گذاشت.فهمیدم همیشه ادمای دور و برت با اون صداقتی که من تو باهشون برخورد میکنی جوابتو نمیدن.همیشه جواب خوبی خوبی نیست.هرچی بیشتر توی اجتماع میرم بیشتر اینو میبینم. حرفام از سر عصبانیت نیست.عصبانیتم خیلی وقته فروکش کرده.باعث شده بفهمم فاصله ام رو با آدما باید بیشتر حفظ کنم. ۱ کتاب جدید خریدم.اسمش زندگی جاویده.(نوشته اسماعیل فصیح).هیجان دارم زودتر بخونمش.شنیده خیلی قشنگه. تا دفعه بعد مواظب خودتون باشید. راستی رزی جونم و یاسی جونمو خوندم.هرچی سعی کردم واسه یاسی کامنت بذارم موفق نشدم.ولی بدونین از خوشحالیتون خیلی خوشحالم.
.بعد ها فهمیدم برادرم هم لبخند زدنش رو دیده.یا اصلا" وقتی گرسنه است کولی بازی در نمیاره.خیلی که گشنه میشه تظاهر میکه به برگ خوردن.ای صحنه رو هم ما همه با هم دیدیم.اینقدر از این کارا کرد که دل همه رو غیر از من برد و کمکمک شروع کردیم غذاهای مونده بهش دادن.دیگه یاد گرفته بود.میامد آفتابشو میگرفت.گرسنه که میشد میآمد دم پنجره خونه ما.بدون کمترین صدایی اینقدر مامانمو نگاه میکرد تا سهمشو بگیره.بعد هم که میخورد نگاه تشکری میکرد و میرفت.ما تا حالا ندیدیم ای تو کوچه با گربه ای بگرده یا دعوا کنه.تا اینکه ۱ مدت غیبش زد.بعدم که بعد از ۲ هفته که کلی همهمون نگرانش بودیم فقط ۱۲ شب به بعد می امد دم پنجره.بازم بدون صدا میشست تا مامانم غذاشو بده.میخورد و میرفت.تا اینکه بالاخره چند روز پیش تصادفی تو حیاط پشت خونمون دیدیم خودش خوابیده و ۳ تا بچه شیطونش دارن از سر کول هم بالا میرن.۳ تا بچه گربه خوشگل و تپلی.این ۴ تا شدن اعضای خانواده ما.طوری که بابام میره براشون غذا میخرم و ۱ عالمه بهشون میرسه.۱ باری که ۱ گربه نر بزرگ اومده بود بابام چنان عصبانی بود که ۱ قوطی بزرگ سمتش پرت کرد یا همسایمون که اومده بود بزنتش این گربه مادهه اومده بود جلوش و مثلا" میخواست ازش دفاع کنه.و بدین ترتیب شوهرشم شناختیم.اینقدر خوشگله که حد نداره.۱ گربه بزرگ خوش هیکل.میاد خانومش و بچه هاشو میبینه و میره.معمولا" گربه نر بچه هاشو میخوره.ولی این...
.این طوری میشد.
| Design By : Night Skin |

