ثبت
میدونم چند وقته نق میزنم.همه رو با غرغرام کلافه کردم.خونه ,دوستام ُ,شرکت.شرکتمون که میرم مثل این عنقها میرم ÷شت کام÷یوتر.معمولا" هم در حالی که Mp3 player تو گوشمه کارامو انجام میدم.اینقدر میمونم تا کارو تحویل بدم و بعد جیم فنگ به سمت منزل.3 ماه اخیر مرتب کارم همین بود.نه تفریحی نه سینمایی.گفتم شاید با کسی دوست شم اوضاع روحیم بهتر شه.ولی بهتر که نشد هیچ یه غصه به غصه هام اضافه شد.نمیدونم این اخلاقم بده یا خوب.من دلم میخواد وقتی دوست ÷سر دارم تمام و کمال وقتمو با اون بگذرونم.تفریحم تلفنم فکرم و ذکرم فقط اون باشه.یادمه اون موقعها دوست جون مهربونمو کلی وقت صرف کردم تا تونستم این حسمو منتقل کنم.خداییشم خوب درک میکرد.نمیگم تمام و کمال ولی تا اونجایی که ازش برمی امد کاری نمیکرد که ناراحتم کنه.این روزا چقدر یاد گذشتم می افتم و اینکه چقدر آرامش داشتم.اینکه از گل نازک تر بهم نمیگفت.همیشه به غرغرام درد دلام داد و فریادم که البته کم اتفاق می افتاد در کمال آرامش گوش میداد و بعد...همیشه النم ناشکری نمکنم.همه چی دارم.جز اونی که بهش احتیاج دارم.نمیدونم چرا وقتی به چیزی احتیاج مبرم داری ازت فرار میکنه.این انتظار زیادی که بخوای دوست داشته بشی و بیشتر دوست بداری؟؟؟شاید من لیاقتشو ندارم من دلم میخواد یه خونه داشته باشم یه همراه خوب که ÷در مهربونی واسه بچه هام باشه و یه خونه مملو از آرامش.اینا نیازهای اولیه هر انسانه... امزوز روز مادره.روز همه مامانا مبارک.برای ماماناتون چی خریدین؟ از مالزی یه عالمه کادو و سوغاتی براش آوردم اونم از بهترین نوع و مارکش.ولی از هرکدوم یه ایرادی گرفت بعدشم گفت چرا پولاتو الکی خرج کردی؟؟؟
فردا امتحان زبان دارم.واسه همین امروز مرخصی گرفتم مثلا" درس بخونم .حالا دارم بازی میکنم.دعا کنید امتحانمو قبول شم. حرف زیادی واسه گفتن ندارم.فقط دلم خواست بیام بیحرفیهامو بنویسم.درددل کنم. از اون روزی که فهمیدم مهستی مرده یه عالمه دلم گرفت.دیشب هم تا خود ۱۲:۳۰ نشستم و مراسم تشعیع جنازه اش رو دیدیم و به زور خودمو نگه داشتم تا جلو مامان و بابام گریه ام در نیاد. ولی وقتی رفتم تو جام یه عالمه واسه دلتنگی ام گریه کردم.یعنی یه هفته است مریضی دلتنگی ام گل کرده.ولی دیدم خانواده بیچاره ام چه گناهی کردن که مجبورن قیافه عبوس منو تحمل کنن... احساس میکنم این راه که با این همراه جدیدم میرم بد جوری به ترکستان است.نمیدونم چیکار کنم؟از یه طرف دلم بد جوری واسه عشقولانگی تنگیده.از یه طرفم میگم منو وابسته نشدن؟؟؟منو بیخیال بودن و فقط خوشگذرونی؟؟؟ دلم خونه زندگی خودمو میخواد و اینکه مستقل باشم... خوبید؟ اومدم یه پست بنویسم مثل همیشه قبلش رفتم سراغ رزی.دیدم در مورد یکی از دردای اجتماع نوشته.از خوندنش ۱ حالت بدی پیدا کردم.منم امروز میخواستم ۱ چیزی تو همین مایه ها بنویسم. من گاهی تو راه برگشت از شرکت سوار اتوبوس میشم.راستش دلیل اصلیش درگیر شدن با اجتماعه. امروز یه صحنه جدید و در عین حال ناراحت کننده دیدم.یه مادر و ۱ دختر حدود ۵ ساله ناز و خوشگل و مامانی و مادر بزرگ بچهه سوار شدن.مادره مثلا" برا بچش بستنی خریده بود ولی داشت کتکش میزد چرا لباسشو کثیف کرده.مادر بزرگه هم از دیدن این صحنه دلش به درد میامد ولی نمتونست چیزی بگه.بچه فوقالعاده شیرین و تو دل برو بود.همش دلش میخواست با مامانش باشه.مادره هم انگار تعادل نداشت.یه لحظه خوب بود لحظه بعد به ۱ بهانه کوچیک چنان ویشگونی از بچهه میگرفت که دل آدم کباب میشد.بچه هم تو چشش اشک جمع میشد ولی گریه نمکرد.مادر بزگه هم با دیدن این صحنه ها لباشو جمع میکرد ولی خوذشو نگه میداشت چیزی نگه.آخر سر نتونست خودشو نگه داره و اه از نهادش بلند شد.نمیگم همه مادرها مثل این خانمه هستن.ولی این صحنه ها تلنگری واسه من بو که یادم باشه بچه من حیوون دست اموز یا عرسک صدادار نیست که به خواست دل من ساکت شه یا مطابق میل من عمل کنه. خدایا به من قدرت بهتر دیدن و شکر نعمتاتو بده. قبول دارید با پیشرفت دنیا فرهنگ ایران داره رو به تنزل میره؟به نظر من دلیلشم اینه که قشر تحصیلکرده ما همه به فکر فرار از ایرانن.نمیدونم دقت کردین یا نه.نه همه ولی اکثر بچه هایی که دانشگاههای خوب و معتبر دولتی قبول میشن اکثرا" شهرستانی هستند.نمیخوام به کسی توهین کرده باشم.خانواده من هم جزو یکی از شهرستان های ایران بودن.چیزی که مسلمه فرهنگ خانواده های شهرستانی یه کمی سنتی تره و بیشتر پایبندند.اون وقت یه دختر یا پسر شهرستانی که بلند میشه میاد تهران یه سری از توابعش رو هم با خودش میاره.از اونجایی که بین همه بد و خوب هست خوب...این فرد که دانشگاه خوب قبول شده و به حساب دولت و پول من و شما به اصطلاح یه فرد تحصیلکرده به حساب میاد و حالا وظیفه فرهنگ سازی رو به عهده داره درسش تموم شده نشده فلنگ رو میبنده به سمت اروپا و آمریکا.ولی اون توابع هنوز هستند.و فرهنگشون رو حفظ کردن.سخته تغییر رویه در یک مدت کوتاه.اینا بچه دار میشن بچه هاشون بزرگ میشه یه عده زیادیشون به علت عدم داشتن پشتوانه فرهنگی معتاد میشن خوباشون هم بالاخره یه درسی نیمه نصفه میخونن بعد با توقع بالا انتظار کار عالی با درآمد مناسب دارن.بدون اینکه هیچ نفعی واسه جامعه داشته باشن.مدام هم غر میزنن از اینکه حقشون داره پایمال میشه.اون عده کمی که به پای دیگران دارن میسوزن رو نمیگیم البته.به کسی بر نخوره.ولی اگه یه کمی به دور و برتون نگاه کنین از این دسته افرا پرن دورمون.یه عده هم که کلن خدا و پیغمبر و دین و ایمان رو بوسیدن گذاشتن کنار.باز اقلا" قبلن ها یه حجب و حیایی بود ولی الان با گوش خودم توهین ها رو دارم میشنوم.دلم و پشتم میلرزه ولی من ۱ نفر مگه چه کاری ازم بر میاد آخه!!!تازه من هم که میگم میذارن به حساب اینکه یا تابع یه حزب سیاسیم یا مثل پیرزن ها نمیتونم دست از عقایدم بردارم.چرا روحمون زنانی دنیا شده.چرا سرمون رو یه کمی بلند نمیکنیم تا وسعت آسمون وسعت آفریده های خدا و وسعت روحمون رو ببینیم؟؟؟
آخر صحبتامون به عشقولانگی ختم میشد.جاده های شمال تو هوای اردیبهشت توی شب.شاندیزها...شام خوردنا حتی سینا رفتنا.من در اوج آرامش بودم.و اینکه فکر میکردم با وجود اون هیچ غمی نموتونه سراغم بیاد.حتی تلاش کردنا واسه به هم رسیدنامون...قشنگ بود.ولی اون همه ارامش کجا رفت؟؟؟تقصیر من بود یا روزگار یا قسمت؟؟؟
سلام.
من که پدرم در میاد تا یه چیزی براش بخرم.تازه همیشه اولش هی گیر میده این چیه.بعد استفاده که کرد هی تشکر میکنه و دعا.عجیبه ها.تا اونجایی که من میدونم این یه اخلاق همگانیه.چون هم مامان من هم مامان بزرگم و هم مامان اکثر دوستام همینن.![]()
![]()
![]()
یه پدر و دختر چینی در مالزی
![]()


| Design By : Night Skin |

