ثبت
امروز رفتم دیدین ۱ دوست خیلی خوب قدیمی و هم دانشگاهیم که ۱ ماهیه بچه دار شده.چقدر دیدین ۱ همسن که روزای خوبی رو با هم داشتیم و با هم درس میخوندیم خوب بود و در عین حال عجیب!!!من هم دوباره دلم هوای داشتن بچه کرد. آخه کی میتونه ۱ موجود ناز کوچولو رو ببینه و دلش نخواد یکی مثل اون داشته باشه؟ سلام. امروز ۱ چیزی میخوام بنویسم که مدتی در مورد نوشتن یا عدم نوشتنش تردید داشتم.حدودیه ماهیه که با ۱ نفری همراه شدم.اینکه تا حالا راجع بهش حرف نزدم واسه این بود که خیلی در نظرم جدی نبود.یعنی اون کسی که الان باهاشم با ایده ال هایی که من تو ذهنم داشتم یه کمی فاصله داشت.ولی چون از نظر روحی دلم ۱ همراه میخواست...نمیدونم اشتباه کردم یا نه.ولی اینو میدونم که الان کم کم داره واسم جدی میشه.نمیدونم اینا نشئت گرفته از اینه که من ادم احساساتی هستم یا نه.این که زود وابسته میشم یا نه.نمیدونم ادم میتونه گاهی وقتا به خاطر بعضی چیزا چشماشو رو بعضی مسائل که یه موقعی براش اهمیت داشته ببنده یا نه.ولی میدونم داشت کم کم دوست داشتن واسم میشد یه خاطره دور.یه چیز غیر ملموس.داشتم کمکم به روزمرگی به اینکه دیگه منتظر تلفن نباشم به اینکه خودم واسه خودم تنها زندگی کنم و کس دیگه ای واسم مهم نیاشه عادت میکردم.داشت یادم میرفت شنیدن صدای تلفن یه نفر خاص چقدر با بقیه صداها واست فرق داره.چقدر حتی فکر این که ۱ نفر تو زندگیت وجود داره با خودش شادی به همراه میاره.چقدر دید ادم فرق میکنه.چقدر زیباییهای اطرافت رو بیشتر میبینی.این آدم با اومدنش همه اینا با خودش برام اورد.مرسی ازش.ومرسی از باعثش. خدایا یه کاری کن مهربونی کردن رو دوباره به یاد بیارم.یادمه ازت خواسته بودم عشق و دوست داشتن رو ازم بگیری.ولی اگه صلاح میدونی دلمو که پیشت امانت گذاشته بودم پر از عشق کن و بهم برگردون. سلام یادتونه عید مالزی رفته بودم و قرار بود یه سری عکس بذارم اینجا؟؟؟ اینم از عکس.فقط اینترنت لعنتی چون کنده همین تعداد بیشتر نتونستم. بقیشو فردا میذارم.
یه کمی واسه یه عزیزی نگرانم.هرچی سعی میکنم به این موضوع که بد جوری فکرمو مشغول کرده فکر نکنم نمیشه. سلام دوستای گلم. اگه گفتی این عکس کیه؟؟؟ یه کمی فکر کنید.یه کم بیشتر...اگه فهمیدین که آفرین بر شما.ولی اگه نه بذرارین واستون بگم اینا بازیگرهای فیلم اشکها و لبخندها هستن که الان بزرگ شدن.اگه ۱ کمی دقت کنید میبینید به همون ترتیب بالای عکساشون ایستاده ان.چون من خیلی دوسشون دارم هم این فیلمو هر چند بار که ببینم بازم ازش خسته نمیشم گذاشتمش اینجا واسه خودم که همیشه داشته باشمش.البته عکسو یه دوست خیلی گل که خیلیم دوسش دارم واسم فرستاده.گاهی میاداینجارو میخونه.واسه همین ازش تشکر میکنم.مرسی عزیز دلم.
یه خورده دلم از یه چیزایی گرفته.نمیدونم تقصیر منه یا روزگار.حالا نمیخوام در موردش چیزی بگم.شاید بعدا" اومدم مفصل راجع بهش حرف زدم.فعلا" شب خوش. سلام. ببخشید از غیبت طولانیه من.آخه میدونید چیه؟من تو شرکت اینترنت ندارم که بیام و بنویسم.وقتی که میام خونه هم اصولا" ساعت ۸ و ۹ شده و من به صورت افقی وارد منزل میشوم.و فرصتی برای عرض ادب وجود ندارد.اینه که دیگه باید ببخشید.در ضمن اتفاق خاص و قابل توجهی برام نیفتاده که بخوام بنویسم.خودمو غرق کار کردم. آهان چند وقت پیش کتاب بادبادک باز رو خوندم.به نظرم خیلی جالب بود.حتما" بخونیدش.خیلی مطلب توش داره.آدمو به فکر وامیداره.مثل این عکس که پر از مفهومه.
این تصویر هم به نظرم قشنگ ترین تجلی عشقه.حتی اگه زمان زیادی مثلا" به اندازه ۶۰۰۰ سال ازش بگذره.
اینها یه سری از نقاشی های یه نقاش معروف به اسمه Julian beever روی سنگفرش خیابونه. اینم به خاطر غیبت طولانیم. فعلا" خداحافظ.خیلی مواظب خودتون باشید دوستای گلم. ۱ عالمه کار و بار دارم.زبانم رو هنوز نخوندم.ترجمه هام هنوز مونده.احتیاج به اصلاحات شدیدی دارم(اپیلاسیون).۱ کتاب نخونده دارم.که دارم بال بال زنان دنبال وقت ازاد میگردم که بخونمش.داییم و زن داییم از مالزی ۱ تابلوی فوقالعاده خوشگل ( شماره دوزی )با ۶۶ تا نخ DMC برام فرستادن که از سر کار نیامده می افتم روش که زود تمومش کنم قابش کنم.قبلا" هم گفتم من چون رنگها رو خیلی دوس دارم از دیدین این همه نخ رنگی ذوق مرگ شدم.همه اینا یه طرف.تلنبار کارام رو هم تو شرکت یه طرف.خلاصه اینه که من وقت سر خاروندن ندارم.فقط تندی میام به شما سر میزنم میدوووم دنبال کارو بار. برای اولین بار پول موبایلم رو ندادم و مخابرات هم لطف کرد به من و قطع اش کردآخه بابا ۱۰ ماهه.بالاخره دیگه وقتشه که ما هم به نوایی برسیم.ولی اصلا" خبری نیست.سنجاب هم وقتی فهمید قراره موبم قطع شه گفت میرم قبض میگیرم پرداختش میکنم.هر چی گفتم خودم فردا حقوق میگیرم قبضمو پرداخت میکنمُ گوشش بدهکار نبود. خلاصه امروز به شرکت زنگ زد و گفت قبضو پرداخت کرده و مخابرات هم نشونش داده. اون موقع که همخونه ای هم بودیم یه عالمه مراقبم بود.الانم همینطوره.نزدیکترین دوست وسنگ صبورمه.خواهر ندارم. ولی مثل خواهرمه.همه بچه های ورودیمون دوسش داشتن چون به همه تو همه کاری کمک میکرد.واسه کمک همیشه پیشقدم بود.منم دلم نمیخواست وقتشو با دیگران بگذرونه.چون همخونه ایم بود نسبت بهش احساس مالکیت میکردم.۱ کمی از دعواهامون سر همین قضایا بود.میدونم خودخواهی بود.ولی بود.اون موقعها هر موقع از صمیمیتمون تعریف میکردیم تندی میدویدیم اسفند دود میکردیم که چشم نخوریم.و...خیلی موارد دیگه که بخوام بنویسم یه عالمه طول میکشه. حالا موافقین که من بهترین دوست دنیا رو دارم؟ دوست خییییییییییلی خوبم خیلی ماهی.ماه مثل ماه تو آسمون.مثل ماه تولدت.مثل ماهی. خیلی وقته نیامدم سر بزنم.ولی باز هم حرف زیادی واسه گفتن ندارم.چون اتفاق خاصی نیفتاده.فقط تولد بود و یه سری خنده های تصنعی رو لبا و ...خیلی خوش گذشت ها.خیلی زیاد.ولی تا مهمونا رفتن من از زور استرس جونم بالا اومد.در اثنای مهمونی هم چند بار پاچه گرفتم.که بلافاصله پشیمون شدم ولی دیگه کاری ازم بر نمی آمد.چه کنم دیگه.باید اثبات شه سال سگم.راستی آیا واقعا" ۱ سال بزرگتر شدم؟؟؟نمیدونم.نتیجه ۱ سال گذشته چی بود واقعا"؟ فردا با همون بچه ها همکارا در واقع میریم بیرون.همون ها که وصف کردم و گفتم به دلایلی نمیخوام ببینمشون.به دو دلیل میخوام اینکارو بکنم.اولا" که تولد یکی از دخترای اکیپه.اون یه عالمه راه واسه من اومد.دوما" دیگه مطمئنم که تمام احساسم نسبت به کسی که نمیخواستم ببینمش از بین رفته.و حالا اون باید ببینه که من کاملا" شاد و سر حالم.و بری شادی به وجود اون هیچ احتیاجی ندارم. خیلی دچار روزمرگی شدم.همه روزام مثل همه.دلم واسه درس خوندن تنگ شده.










![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.اینا به ترتیب احساست منه وقتی فهمیدم که پرداخت شده.فقط هم این نیست.اون روز مهمونی زودی اومد یه عالمه به مامانم کمک کرد تو تزئین سالادها.موهای منو واسم درست کرد.سشوار کشید.یه عالمه هم دلداریم داد.موقعی که مهمونها هم اومدن یه عالمه کمک کرد; شلوغ کرد;به همه خوش بگذره.تو پذیرایی هم یه عالمه کمک کرد.طوری که دوستام گفتن خوش به حالت که دوستی به این خوبی داری.
| Design By : Night Skin |

