تبليغاتX
ثبت




















ثبت

یه سلام با عجله.۱۰۰۰تا کار دارم ولی دلم نیامد نیام اینجا سر بزنم.

یه مطلب جالب.واسه تولد اول یه عالمه آدم دعوت کردم.دیدیم فقط ۲ تا اقا داریم و ضایع است.دست به دامن داداشی شدم.بعد هی از اینور اون ور دوست پسر جور شد. حالا تعداد اقاهامون از خانوما بیشتره.

مامان خانم حسابی زحمت کشیده یه عالمه شرمندشم.دعا کنید خوب برگزار شه.

نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 11:12 توسط | |

سلامممممممممممممممممممممم

اولا" بگم من کاملا" از کما در امدم.البته گوش شیطون کر گوش شیطون کر.هی خدا میگه بنده من حرف منو گوش کن من واست بد نمیخوام ولی کو گوش شنوا.تا اینکه خدا دستمو گرفت و علنی برد بهم نشون داد که آقا قضیه اینه.چشمات خوب باز کن وببین.خدا جونم خیلی مرسی.حالا که اینقده خخخخخخخخخخخخخخوبی بقیه اش رو هم باهامون راه بیا.

دومندشم که من عادت داشتم طی یک سال گذشته از سر کار که برمیگردم خونه یه سری هم به تجریش بزنم.یعنی یه دوری بزنم . بعد ادامه را به سوی منزل.ولی چند وقتیه این عادتم ترک شده.دلیلشهم فکر کنم وضع اقتصادی خراب باشه.آخه بچه یه چیزی میبینه شاید دلش خواست اون وقت.اینه که واسه عدم تضعیف روحیه فعلا" مسیر تجریش و بیخیال شدم و از سایر مسیرها اقذام به برگشت مینمایم.

واما یه مطلب مهم.صورتی تولدشششششششششششه.جمعه.از اونجا که هنوز فرصت اون نرسیده که با یه آقایی که ما براش اهمیت داشته باشیم و برامون تولد مثلا" سورپرایزی بگیره خودمون تصمیم کبری گرفتیم که خودمونو سورپرایز کنیم.و فی الفور ترتیب مهمونی رو دادیم.حالا ما هی زنگ میزنیم به دوستان یه عده میگن جمعه یه عده میگن ۵ شنبه.از اونجایی که سنجاب جون که ما سری از هم سواییم فرمودن ۵ شنبه فت و فراوون کلاس دارن جمعه تصویب شد.حالا هنوز نمیدونم کیا میان کیا نمیان. جالبه نه.مامان خانم هم هی میگه تعداد بده من غذا درست کنم.منم هنوز. میترسم.دلم میخواد به همه خوش بگذره.خدا کنه گند نخوره.ما تازه دلمون رو آب و جارو کردیم.طاقت غم نوداریم.

 

نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 20:46 توسط | |

 

رابطه ميدان مغناطيسي بدن انسان و نماز:

 هارولد‌بور از دانشگاه ييل براي اولين بار با انجام يك آزمايش ساده به وجود ميدان مغناطيسي در اطراف موجود زنده پي‌برد. او با توجه به يك مولد الكتريكي كه در آهن‌ربا در داخل سيم‌پيچ دوران مي كند و وجريان توليد مي‌كندسمندري را در يك ظرف آب‌نمك قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند.الكترودهايي كه در اين ظرف وجود داشتند و به يك گالوانومتر حساس متصل شده‌بودند،يك جريان متناوب را نشان مي‌دادند.زماني كه بور اين آزمايش زا بدون سمندر انجام داد،گالوتنومتر هيچ جرياني را نشان نداد.اين بدان معنا بود كه در اطراف موجود زنده ميداني وجود دارد كه خاصيت مغناطيسي هم دارد.بور اين وسيله را بر روي دانشجويان داوطلب خود امتحان كرد و مشاهده نمود كه اين ميدان در بدن انسان هم وجود دارد وكاملا تابع رويدادهاي اساسي زيست شناختي بدن است.او اين ميدان را حياتي ناميد چون هرگاه حيات از بين برود،ميدان حياتي هم از بين مي‌رود.به گونه‌اي كه يك سمندر مرده كه در دستگاه بود هيچ پتانسيلي به وجود نمي‌آورد.

تشكيل ميدان مغناطيسي بدن:

همانگونه كه مي‌دانيد در بدن ما ميليونها عصب وجود دارد كه كار انتقال پيام در بدن ما بوسيله تحريك الكتريكي اين عصبها صورت ميگيرد.در اثر شارش بار در اطراف آنها در بدن ما يك ميدان تشكيل مي‌شود و ميدان بدن ما در اثر فعاليت همزمان ميليونها عصب به وجود مي‌ايد.

امواج مغزي:

دستگاه موج‌نگار مغز چهار نوع منحني از امواج مغزي راا رائه مي‌دهند كه عبارتند از:آْلفا،بتا،دلتا و تتا.

ريتمهاي دلتا كندترين امواج مغزي را با تناوب از 1تا3 دور در ثانيه بوده و اغلب در خواب عميق ظاهر مي‌شوند.بنظر مي‌رسد كه ريتمهاي تتا كه داراي تناوب 4تا7دور درثانيه ميباشند به خلق و خوي بستگي داشته باشد.

ريتمهاي آلفا از 8تا 12 دور در ثانيه در اوقات تفكر،تامل آزاد رخ داده و در صورت تمركز حواس و توجه قطع مي‌شوند.

ريتمهاي بتا با تناوب 13الي22 دور در ثانيه ظاهرا منحصر به نواحي جلوئي مغز يعني جايي كه فعاليتهاي پيچيده مغزي رخ مي‌دهد مي‌باشند.

امواج آلفا امواج بيسار مهمي هستند كه بوسيله هانس‌برگر آلماني كشف شدند و به گفته وي با نوعي هوشياري و خود‌اگاهي معطوف به درون ظاهر مي‌شوند تغييرات فيزيولوژي مهمي در بدن ايجاد مي‌كنند مثل تمركز و يادگيري.

ميدان مغناطيسي بدن و امواج مغزي در معرض خطر :

حتما تا به حال‌در باره خطرات گوشي‌هاي موبايل يا زندگي در نزديكي نيروگاههاي برق چيزهايي شنيده‌ايد. بنابر تحقيقات پروفسور لاي امواج مغناطيسي كه از نيروگاههاي برق يا وسايل برقي مثل سشوار و ريش‌تراش برقي و...ساتع مي‌شود به دي ان اي سلولهاي مغزي آسيب مي‌رساند و قابليت ترميم را در آنها از بين مي‌برد. ميدانهاي مغناطيسي خارجي علاوه بر آسيب به دي ان اي مغز اثر منفي ديگري به بدن دارند. اين ميدان ها باعث اختلال در ميدان مغناطيسي طبيعي بدن مي‌شوند. همانطور كه مي‌دانيد نزديك به 70%از بدن ما را آب فراگرفته و مولكولهاي آب به صورت دوقطبي هستند و زمانيكه ما در معرض يك ميدان مغناطيسي خارجي قرار ميگيريم، اين مولكولها در جهت آن ميدان قرار مي‌گيرند و اين پديده باعث مي‌شود نظم ميدان مغناطيسي ما به هم بريزد.

علاوه بر عوامل خارجي يكسري عوامل داخلي نيز وجود دارند كه باعث مي‌شوند اختلال در ميدان بدن ايجاد شود كه مهمترين آنها بارهاي الكتريكي هستند كه هنگام شارش بار در عصب در اطراف آن به وجود مي‌ايند و به صورت الكتريسيته ساكن در بافتهاي بدن ذخيره مي‌شوند و ميداني كه در اطراف اين بارها بوجود مي‌آيند در ميدان بدن ايجاد خلل مي‌كنند. اين‌بارها به خصوص در نقاطي كه تراكم اعصاب بيشتر است ذخيره مي‌شوند و به دليل اين كه هم تراكم زيادي دارند و هم در نزديكي عصبهاي بيشتر و مهمتري قرار دارند براي بدن به شدت مضر هستند. از جمله اين نقاط ناحيه سر و دستها و قسمت مچ به پايين است و در بين اين سه قسمت، سر اهميت ويژه‌اي دارد چون بارهاي ذخيره شده در آن علاوه بر ايجاد خلل در ميدان مغناطيسي مغز باعث اغتشاش در امواج مغزي نيز مي‌شوند.

به ظاهر ما روزانه تنها دقايقي را در معرض ميدان مغناطيسي هستيم مثل موبايل يا سشوار و غيره اما در طول دوران زندگي خود در معرض ميداني بسيار قوي هستيم و آن ميدان مغناطيسي زمين هست.عوامل داخلي اغتشاش در ميدان بدن ما هم فعاليت‌هاي حياتي و اجتناب‌ناپذيري هستند كه در تمام طول عمر ما در جريان هستند پس چگونه مي‌توان اين اثرات سو كه باعث اختلال در بدن ما و بيماريهايي مثل سرطان مي‌شوند را خنثي كرد؟

در اينجاست كه بايد گفت خداوند راه حل تمام اين سوالات را در يك عمل ساده كه امكان آن براي همه افراد وجود دارد و بيش از چند دقيقه هم وقت نميبرد و هيچ ضرري هم ندارد به انسان هديه داده و آن نماز است.

  نماز و ميدان مغناطيسي:

آنگونه كه از تصاوير به دست آمده از ميدان مغناطيسي زمين پيداست بطور شگفت‌انگيزي اگر انسان در هر نقطه از زمين رو به قبله بايستد ميدان مغناطيسي بدنش بر ميدان مغناطيسي زمين منطبق مي‌گردد و در مدتي كه در نماز است ميدان بدنش منظم مي‌شود.

يكي از نكات بسيار جالبي كه پروفسور بور به آن دست يافته بود اين بود كه دريافته بود كه در بدن تمام دانشجويان مؤنث، ماهي يكبار تغيير ولتاژ شديد ايجاد مي‌شود و ميدان بدن به منظم‌ترين حالت خود ميرسد و به همين دليل است كه زنان نيازي ندارند در اين مدت نماز بخوانند. اخيرا هم كشف شده است كه علت اين‌كه قلب زنان منظم‌تر و قوي‌تر از مردان مي‌زند نيز همين تغيير ولتاژ هست.

نماز و بارهاي الكتريكي:

 همانطور كه قبلا اشاره شد بارهاي زائدي كه در اثر تحريكات الكتريكي اعصاب به وجود مي‌آيند هم شبيه ميدان بدن و هم بر امواج مغزي اثر سو دارند و اين اثرات در نواحي‌اي كه اعصاب در آن تحرك بيشتري دارند خطرات جدي‌تري ايجاد مي‌كنند و بايد هرچه سريعتر از آن نواحي دور شوند .به طرز حيرت‌آوري مي‌بينيم كه اين نواحي دقيقا نواحي هستند كه در وضو شسته مي‌شوند و بنابر تحقيقات صورت گرفته بهترين راه دفع اين بارهاي زائد استفاده از يك ماده رساناست كه سريعترين و ارزانترين و بي‌ضررترين ماده براي اين كار آب است و جالب اينجاست كه آب هرچه خالص‌تر باشد سريعتر بارهاي ساكن را از بدن ما به اطراف گسيل مي‌دهد و هيچ مايعي مثل آب خالصي كه در وضو به انسان سفارش شده اين اثر را ندارد.

نماز و امواج مغزي:

با دفع بارهاي زايد بدن در وضو امواج مغزي در ايده‌آل‌ترين حالت قرار مي گيرند علاوه بر آن حالت تمركزي كه در هنگام نماز در انسان به وجود مي‌آيد، تشعشع امواج آلفا را به اندازه قابل توجهي بالا مي‌برد و توانايي مغز را در توليد اين امواج بالا مي‌برد


خوندید؟جالب بود نه؟به نظر من که یکی از قشنگ ترین مطالبی بود که تا حالا خوندم.

پس نماز آرامش دلهاست.

خدا جونم نور ایمان را در من قوی تر کن.خدایا دوست دارم.بهم صبر بده.و امیییییییییید.

نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 20:41 توسط | |

دوباره من اومدم ودوباره هم ناراحت.

اولا" بگم اومدم غر بزنم.اومدم فحش بدم.به همه چی .به زمین به زمان.به دنیا.به خودم.به این احساس لعنتی که دست از سرم بر نمیداره و نصف بیشتر مشکلات من ار همینه.از احساسات پوچ و نا بجا.از داشتن دله.خدا تو مگه خدای من هم نیستی.میدونم میدونم.ششششششکر هزاران هزار بار.ولی خودت میدونی دارم زجر میکشم.چرا دل و  احساس رو مثل یه غده مزاحم نمیشه برای همیشه بر داشت و راحت شد؟آقا من نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم باید کیو ببینم؟چرا دوست داشتنهای من اینطوریه؟چرا هیچ وقت اون چیزی که من دوست دارم سر جای خودش نیست؟چرا اون زمانی که حس میکردم کسی رو دوست دارم باید اینقدر برا داشتنش تلاش میکردم و به شنیدن فقط صداش از فرسنگها دورتر قانع میشدم اون زمانهایی که بهش احتیاج داشتم کجا بود؟یادته خدای خوبم؟هر کی ندونه تو که خوب میدونی.یادته منم دلم میخواست کسی رو داشته باشم و بدون ترس ازهزار تا مشگل کوفتی باهاش دردل کنم ولی اون هیچ وقت نبود.ولی تو خوب میدونی من صبر کردم.ولی اگر صبر نتیجه نداشته باشه؟اگر به جایی نرسه؟؟؟حالا دوباره چرا؟بعد از ۱ سال دوباره ۱ بحران احساسی اونم اینطوری؟چرا من باید برای کسی که دوسش دارم بجنگم؟اونم همیشه؟خدایا من خسته ام.من نمیخوام.خدایا من بنده ات ام.خودت بهم این دل رو دادی حالا میخوام ازم بگیریش.خدایا تو که شاهدی.آدم زیادی تو زندگی من نبوده.یعنی خودم نخواستم که باشه.خواستم.احساسم و عشقم بکر بمونه تا به موقع اش بتونم تمام و کمال به پای اونی که لایقشه بریزم.اگه الان تو اوج جوونی ام موقع اش نیست پس کیه؟خدای خوبم واقعا" دیگههههه نمیتونم.جز تو هم هیچ کس نمیتونه کمکم کنه.پس التماست میکنم راحتم کنی.

من با دوستام بیرون نرفتم.یعنی قضیه ۱ کمکی پیچیده شد.اول قرار بود جمعه بریم.که من تصمیم داشتم حتما" برم.رفتم ارایشگاه کلی جینگول کردم که مثلا" اماده باشم.تو راه برگشت اس ام اسی دریافت نمودم که قرار جمعه موکول به ۵ شنبه ظهر شده است.راستش ۱ کمکی عصبانی شدم.چون همه میدونستن من ۵ شنبه برنامه دارم.ظهرش کلاس زبان داشتم و شب هم دعوت شام.راستش اگه میخواستم میتونستم یکی از دو مورد رو کنسل کنم ولی عصبانی بودم از اینکه به برنامه های من توجهی نشده است و تصمیم گرفتم که قطعا" نرم.قبلا" هم این مشکلات وجود داشته وکسی بهشون توجه نداشته.چرا من همیشه باید برنامه کنسل کنم واسه دیگران؟؟؟که اون طرف هم نه که اعتماد به نفس اش کمه فکر کنه که بععععله.به هر حال قاطع گفتم که نمیام.ولی میدونستم این کارم یعنی خالی کردن میدون.یعنی من ضعیفم و تو منو از پا در اوردی.یعنی من نمیتونم به خودم مسلط باشم.از طرفی از دل برود همان که از دیده برفت.امروز حال بدی داشتم.دلم براش تنگ شده بود.زیاددددددددددددددد.چقدر مهار احساس سخته.خدایا عقل و عشق ۱ جا با هم جمع نمشه.جمع اضداده.من عقلمو میخوام.عشق ارزونیه کسی که تاب و توانشو داره.

احساس بی احساس

نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 2:10 توسط | |

سسسسسسسسسسسلام و ۱۰۰۰ تا بوس برای همتون که اینقده مهربونید و با صداقت راهنمایی کردین منو.

راستش من با نظر رزی بیشتر موافقم که نرم و تموم شه همین جا.چون کنترل احساسات دست خودم نیست و ترجیح میدم با نرفتن روش سر پوش بذارم.ولی راستش کسای دیگه هم بهم گفتن بهتره محکم باشم و برم.نمیدونم دوستی مخصوصا" از نوع خوبش چیزی نیست که هر زمانی و هر وقتی به سادگی به دست بیاد.توی این مدت همش اعصابم خورد بود که چرا اجازه دادم کار به اینجاها بکشه.همش دنبال چراها بودم .این چراها و اینکه کجای کار من اشتباه بوده داشت داغونم میکرد.دلیل خوابهای بدم و اینکه روحیه ام ضعیف شده بود دقیقا" همین بود.ولی ۱ روز تصمیم گرفتم از همه چی بگذرم.اگه خدا صلاح بدونه حتما" قسمتت رو از ۱ جایی میذاره جلوت که دهنت باز میمونه.به قول کسی عشق مقدسه وولی نه تا جایی که تو و شخصیتت نابود شه.پس چنین کسی رو از زندگی ام حذف کردم و تازه دارم به زندگی واقعی برمیگردم.

من عادت دارم روی میز کارم پر از جینگول پینگوله. کارت خوشگل وعروسکای چینی .اونم نه یکی دوتا.یه عالمه.همکارسابق!!! بهم میگفت من دارای افکار آشفته ام که اینقدر دورم شلوغه.  یه ده فکر میکنن این نشاءت گرفته از روحیه بچگانه منه.یه عده هم کلی ذوق میکنن و خوششون میاد.من الجمله امروز.دوتا خانومه از همکارا اومودن بالا سرم وشروع کردن کلی به ذوق و قربون صدقه جینگولای من.هی میگفتن ما از اینجا رد میشدیم هی اینا رو میدیدیم ولی رومون نمشد بیایم تو واز نزدیک نگه کنیم.منمهی ابراز فروتنی کردم.ولی راستشو بخواین من از این چیزا از دیدنشون و وجودشون کلی انرژی مثبت میگرم.پس چیزی که وجودش ضرری نداره برای کسیُ چرا که نه؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 20:56 توسط | |

۱سسسسسسلام داغ به گرمی و داغی و خوشبویی نون بربری داغ

وای که من چقدر نون بربری داغ با پنیر و سبزی و یا کره و عسل و....دوست میدارم.خوب آخ بالاخره ۱ ترکه و ۱ نون بربری.

از این حرفا که بگذریم.اومدم یه مطالبی بگم ازتون راه حل بپرسم.یادتونه براتون گفتم من توی ۱ شرکتی کار میکردم که محیط خیلی خوبی داشت.که با همکارا صمیمی شده بودیم ۱ عالمه؟که اینور اون ور زیاد میرفتیم.که من از ۱ نفری بین جمعمون بدم نمیاد؟که با اون ۱ نفر تو سفر مالزی ۱ جورایی تقریبا" هم سفر بودیم و اونجا کلی خوش گذشت؟که بعد نمیدونم چی شد به گمانم یه دو به هم زنی اتفاق افتاد و من از فرد مورد نظر دور و دور تر شدم.و متوجه شدم که  احساسم نسبت به اون فرد اشتباه بوده و خدا صلاح ندونسته که بین ما اتفاقی بیفته و کمر همت به فراموش کردن فرد مورد نظر بستم.با شدت و تلاش هر چه تمام تر.بعد از این ماجرا دوستان چند بار دیگه قرار بیرون گذاشتند و بنده ۱ جورایی پیچوندم.ولی از ته دلم نشنوید که با شدت هر چه تمام تر بال بال میزد که بره.ولی میدونستم رفتن همانا و ...حالا پس از این مدت که پیچوندم دوستان طی تماسهای متمادی و اصرار میخوان که من باهاشون برم بیرون.هر چی هم که بهانه اوردم برنامه رو با شریط من تطبیق دادن.خلاصه مطلب اینکه دیگه  من شرمنده شدم.از طرفی نمی خوام احساساتم رو که این همه براش تلاش کردم که سرکوب شه دوباره به حالت اول برگرده.حالا میگید چه کنم؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 20:52 توسط | |

سلام دوست جونا

اولا" که ۱ سوال.خدایی شماهایی که این همه لینک دارین چطوری وقت میکنید برید همه رو بخونید اون وقت کامنت هم بذارید؟برا همه...آخه من تو همه این ۴ تا لینکم هم موندم.آخه دلم میخواد همه رو به دقت بخونم و نظر بدم.این کار به نظرم وقت میگیره.اون وقت تازه حتما" بیرون هم که میرید و تلفن هم که هست دیگه...میدونم سرعنم کمه ولی تا حالا به عمق فاجعه پی نبرده بودم.باید در جهت اصلاح کوششید.

امشب ۱ جا مهمونی دعوت بودم.۱ کی  از همکارای جدید تولد گرفته بود.بجه ها خیلی اصرار کردن برم.ولی من انگار با خودم لج کرده باشم نرفتم.نمیدونم حال و هوای مهمونی نداشتم.شاید دلم میخواد خودمو تنبیه کنم.راستش به این موضوع هم فکر کردم که آخه بابا زشته.من تازه ۲ هفته است رفتم این شرکته.ولی نمیدونم.الان از نرفتنم ناراحت نیستم.از این ناراحتم که دختره فکر کنه من خودمو گرفتم...نمیدونم.ولی با این روحیه خراب اصلا" بهم خوش نمیگذشت.

اینقدر تو حال و هوای خودم غرق بودم که یادم رفت بنویسم یکی از دوستای گلم مامان شد.۱ دختر ناز گوگولی به دنیای ما اضافه شد.البته این خانم کوچولو ۱۰ اردیبهشت دنیا رو به قدومشون مزین کردن ها...ولی من بی معرفت هنوز نرفتم دیدن دوستم.من و مامان نی نی هم دانشگاهی و هم رشته ایم.خیلی دختر ماهیه.و از لحاظ فکری خیلی به هم نزدیکیم.یکی از دوستای دیگم هم ۸ ماه دیگه مامان میشه.با اون دوستم هم از بچگی دوست بودیم.همسایه دیوار به دیوار.وای چقدر با هم بازی میکردیم.یادش به خیر.ابا اینکه ۳ سال از من بزرگتره ولی رابطمون خیلی خوب بود.بعد اون به خاطر کار پدرش رفت خارج.ما هم خونمونو عوض کردیم و روزگار جدامون کرد.ولی بعدها دوباره توسط ۱ دوست مشترک همدیگرو یافتیم.بعضی از خاطرات دور چقدر ملموستر و یاداوریشون شیرینتر از خاطرات نزدیکترن...

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ این جمله روروی دیوار یکی از اتوبانها خوندم.چقدر در اوج ناراحتی و نا امیدی آرومم کرد.خدای خوبم تو که بهترینمی تو که مهربون ترین آدما رو مخصوصا" مامان خوبم رو در کنارم قرار دادی که همیشه حمایتم کنه پس خودت هم کمکم کن من آرامشم رو حفظ کنم و حرمت شکنی نکنم.به خدا قدر نعمتهاتو میدونم.ولی چه کنم دیگه.دل شکسته و شیطون و وسوسه هاش و انسان خطا کار قصه تکراریه روزگاره.خدای خوبم آبرومو جلوی اون کسایی که باید حفظ کن.به همه اطرافیانم چشم روشن و دل صاف بده.خدایا چاکرتیم.

امروز یکی سر کلاس زبان بهم گفت شکل لاله اسکندری هستم.راستش یه کمی خوش خوشانم شد.نمیدونم چرا.این دومین نفری بود که تعریفش با اینکه چیز خاصی نبود ولی توش برام انرژی مثبت داشت.

دقت کردین در اوج ناراحتی دور و برت اتفاقاتی میفته که مثلا" نازتو بکشه و تو غمت رو فراموش کنی.ولی تو اینقدر تو خودت غرقی که منت کشی های دنیا رو نمیبینی.ولی خوب که فکر کنی حس میکنی سایه خدا نمیدونم; دست خدا یا :هر تعبیر دیگه همیشه همیشه باهاته.فقط باید  ۱ کمی چشماتو بیشتر باز کنی به دستی که جلوت دراز شده جواب مثبت بدی و با کمک خدا از جات بلند شی.

نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 1:41 توسط | |

سلام گوگولیها.

راستش پست قبلی رو با عصبانیت تمام نوشته بودم.الان که دیدمش احساس شرمندگی کردم از خودم با این طرز فکرم.خواستم حذف اش کنم ولی دیدیم من هم آدمم و همیشه که خوب و مهربون و کامل نیستم.۱ گاهی هم(به قول آموخته ) (ُآزاده خوب میدونه.) خب عصبانیت باعث میشه عقل زایل شه و هرچی میاد به دهنش بگه.البته اصل قضیه همونه که گفتم ها.ولی من بنده خدا رو به خود خدا واگذار کردم.اگه در حقم بدی کرده خدا بهتر میدونه و میتونه نشونش بده.

نمیدونم چرا صبا که از خواب بیدار میشم با انبوهی از افکار مغشوش مواجه میشم.مثل خاطرات بد...تو خوابهام هم همش مردم یا دارن دنبال هم میکنن یا دارن به هم فحش میدن.چرا؟

رزی جونم یادته گفتم آدم میتونه هم از کسی خوشش بیاد هم بدش بیاد؟خب  ازاون طرفه که ذکر خیرش اینجا زیاد آورده شده خوشم میامد.ولی از اون طرفم حرصم میگیره که اون که این قدر ادعا داره چطوری بازیچه دست بچه شده.خب ازش خوشم نمیاد دیگه...

منو گاهی شیطون گول میزنه.۱ کارایی میکنم که میدونم به ضررمه ها.ولی باز انجامش میدم.هرچی هم به خودم در اون لحظه فشار میارم نمیتونم منصرف شم.ولی بعدش از انجام اون کار پشیمون میشم و عذاب وجدان میکشتم.مثلا" بد اخلاقی با مامان یا بابا یکی از این کاراست.یا زنگ زدن به اونی که دورش خط قرمز کشیدم.

فکر کنم پراکنده گویی هام هم نشون از افکار آشفته است.پس فعلا" خداحافظ تا حالم خوب شه.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 21:56 توسط | |

سلامممممم

تا حالا شده از شدت عصبانیت تمتام تنت بلرزه!تا حالا شده اینقدر عصبانی بشی که گریه ات دربیاد؟

تا حالا شده از کسی خوشت بیاد خیلی زیاد احساس کنی اونم ازت خوشش میاد اون وقت پیش ۱ مثلا" دوست درد دل کنی...از سر حماقت اون وقت اون دوست در ظاهر با تو همدردی کنه و سعی کنه کمکت کنه اون وقت بعد از ۱ مدت بفهمی که خودشو انداخته وسط؟اونم  دختری که ...خدایا منو ببخش.تو خودت آدما رو آفریدی.و میدونم هیچکی ااز دیگری برتر نیست از هیچ نظر.ومیدونی که منم هیچ وقت برام مهم نبوده کی چیه کیه...من فقط دوستی و شخص طرف برام مهمه.ولی آخه دختری این کارو با من میکنه من چی بگم در موردش؟آتازه اگه خودش ۱ دوس پسر از نوع توپش داشته باشه چی؟حالا اگه فقط در مورد من تنها این کارو میکرد یا اگه فقط من این نظرو داشتم میگفتم اشتباه کردم...

ببخشید درددل بود دیگه.۱ کمی سبک شدم.بیخیال.من که میگم ایشاللاه اشتباه کردم.ولی اگه واقعا" اینطوریه خودت هدایتش کن.مثل همیشه هم ازت میخوام  منو سر عقل بیاری و بهم صبر بدی.خوبه تمام این اتفاقات میافته که من چشمامو ۱ کمی بیشتر باز کنم. خدایا کمکم کن...

نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 21:10 توسط | |

سلام دوستای گلم.

چقده ذوق داره میای میبینی این همه کامنت داری.مرسی که اینقدر مهربونید.

نیومدم غر بزنم.ولی باز این افکارم ریخته بهم.با فلسفه زندگی دچار مشگل شدم.نمیدونم زندگی یعنی چی؟یعنی تمام هفته جون بکنی به عشق آخر که صبح بتونی ۲ ساعت بیشتر بخوابی. ۱عمر فرسایش؟که چی آخرش؟من که در عین جوانی احساس پیری میکنم.نمیدونم.شاید به خاطر اینه که دلم آرامش درست و حسابی میخواد.

یادش به خیر روزایی که ساعتها منتظر ۱ تلفن ۵ دقیقه ای میشدم.یادمه با چه ذوق و شوقی خودمو از دانشگاه میرسوندم خونه که شاید زنگ بزنه.که بعد از نمیدونم چند مدت شاید دو هفته یا بیشتر بتونم صداشو بشنوم.اون وقت واسه کل دو هفته بعد شارژ شارژ بودم.چه عشق پاکی بود.بدون هیچ انتظاری.خالص خالص.فقط برای وجود خودش.لحظه شماری واسه برگشتنهاش.قانع بودن به همون لحظات کوچیک دیدار.گذشتن از خود واسه مکدر نشدن خاطر کسی که دوسش داری.نقشه کشیدن ها.تصورهای قشنگ آینده.اینکه همه این دوریها و تلاشها به خاطر جفتمونه.و آینده.آینده ای که اون همه انتظارشو میکشیدیم والان؟؟؟نیست.نمیدونم تقصیره کیه؟من اون یا قسمت.ولی اینو میدونم که از هیچی من شروع کردم.ولی با هم ادامه دادیم.چقدر هم خوب اومدیم.ولی فرسایش این چند مدت دیگه اجازه نداد  من توان مبارزه داشته باشم.من مثل مجسمه فقط نظاره گر اومدن ها و رفتن ها بودم.در سکوت.شاهد تلاش کردنهای خانواده برای منصرف کردن من.بدون جواب.من به قدرت اون اعتماد نداشتم.یعنی فرصت دادم.ولی اثبات نکرد.هرچی فریاد زدم.التماس کردم.اون سکوت کرد.وعده دادو عمل نکرد.بعد از ۶ ماه هرچی اون فریاد زد من سکوت کردم.

۱ سال میگذره.ولی تو این ۱ سال من از آرامشم خیلی فاصله گرفتم.

خدای خوب و مهربونم.آرامش زندگی رو بهم برگردون.مگه نه اینکه در ما از روح خودت دمیدی؟پس خودت هم کمکمون کن که بتونیم همیشه خوب باشیم.خوبی ببینیم و خوبی کنیم.خدای خوبم خوذت راه درست رو نشونم بده.و خودت حافظ آبروم جلوی بنده هات باش.

نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 21:42 توسط | |

سلام دوستای گلم.

دقت کردین روزای خوب جوونی چقدر زود میگذرن؟مثل برق و باد.۱ موقعی بود که با سنجاب تو خونه دانشجوییمون فکر میکردیم چه قد این روزا خوبن!!!چطوری میتونیم نگهشوت داریم.یا حداقل بهترین استفاده رو بکنیم؟حالا اون روزا گذشتن.به تصور  جفتمون به بهترین نحو هم گذشتن.ولی این روزا و لحظه ها هم از لحظه هایی ان که بعدها در آینده حسرت تک تک ثانیه اشو میخریم.این لحظه ها رو خدا به ما هدیه کرده.حالا ما میتونیم با غم و غصه خرابش کنیم یا خوش بگذرونیم و غم به غمخونه مون راه ندیم. میدونم در واقعیت سخته ولی میتونیم حرص خوردنها و دلخوری ها رو به حداقل برسونیم.(دو کلمه از مادر عروس)

پیرو این تفکرات فیلسوفانه اینجانب تصمیم گرفتم که از این روزام نهایت استفاده رو بکنم.برای همین دارم مجدانه کلاس زبان رفتنامو ادامه میدم تا به مدارج بالا برسم.درسته دلم میخواست به جای مهندسی زبان بخونم و تو اون رشته موفق باشم و این موضوع همیشه اذیتم میکرد ولی حالا تصمیم دارم یه طور دیگه این خواسته ام رو ارضا کنم..میخوام پیانو رو که از بچگی میرفتم ادامه بدم.البته با تغییر در ساز.میخوام دیگه نذارم هیچ آدم یا هیچ فکر مسخره ای اذیتم کنه.خلاصه میخوام اینقدر سر خودمو مشغول کنم که واسه  فکرای بیخودی وقت نداشته باشم. البته اینا همه در حد تصمیمه.از فکر تا عمل...

مادر اینجانب مثل مادرای دیگه میخواد منو سفید بخت کنه.ولی من از ازدواج به شیوه سنتی بدم میاد.من بدم میاد آقای داماد رو تازه واسه اولین دفعه تو خونه خودمون ببینم.من دلم میخواد اولین بار طرفمو تو محیط خارج از منزل حالا نه خیابون ولی مثلا" سر کار یا مهمونی یا چه میدونم...دلم میخواد اول خود واقعی اش رو ببینم.دلم میخواد اون از من خوشش بیاد نه مامان اون از مامان من یا از فامیل یا موقعیت من.نمیدونم شاید زیادی ایده آل فکر میکنم. 

میدونید اخلاق بد من اینه که اگر اولین دفعه از کسی یا چیزی خوشم بیاد دیگه تا آخر با همه چیزش کنار میام.مثلا" محیط کارم.اگه از اول دوسش داشته باشم دیگه کار ندارم حقوقش چه قده.معمولا از کسی بدم نمیاد..پس سعی میکنم همون اول نسبت به همه بی تفاوت باشم.

حالا من سر این دوراهی گیر کردم که آیا این آقایون متشخص رو اجازه شرفیابی بدم یا خیر؟

نظرتون در مورد عشق در نگاه اول چیه؟؟؟

خدای خوبم.چرا اونی که باید متوجه باشه نیست؟اون توقع زیادیه که ازت دارم؟خودت که خوب میدونی من که  پر توقع نیستم.

نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 14:4 توسط | |

سلام

رزی جونم گفت ترسامونو بنویسیم.منم اطاعت امر میکنم.مرسی رزی جونم.چون سوژه هم کم آورده بودم.

۱-منم مثل رزی بلا نسبت همتون مثل سگ از زلزله میترسم.از خود زلزله هم نه ها.از اینکه آوار بیاد خراب شه رو سرم.منم زنده باشم و اون زیر بمونم و کسی پیدام نکنه.ووووووووو......ی.فککککک کن.از  گشنگی یا بی هوایی...زبونم لال اون وری بشی.خداییش وحشتناکه.

۲-من از توالت میترسیدم.آره توالت.از هر نوعش.البته بچه که بودم شدید تر بود.ولی هنوزم که هنوزه از توالتهای تاریک و قدیمی مخصوصا" اگه دفعه اول باشه میترسم.حالا فک کنید تو مالزی چه زجری کشیدممممممم.البته توالتای اونجا خیلی تمیز بود.۱ چیز جالب هم اینکه توی دستشوییهای دانشگاه ا جعبه ای بود که وقت توش پول مینداختی بهت دخترخاله بهداشتی میداد.و این خیلی برای من جذاب بود .چون من از دبیرستان با این مشگل مواجه بودم که در موعد مقرر ...نداشتم.

۳-من از تنهایی خیلی میترسم.نه تنها موندن تو خونه یا توی ۱ مکان.از اینکه ۱ روزی چشامو باز کنم ببینم کسی دورو برم نیست.این بزرگترین وحشت زندگی منه.

من هنوز دارم به لجبازی با خودم ادامه میدم.مطمئنم ۱کسی این وسط موش دوونده.چون من خود واقعی اش  رو دیدم.اینطوری نوشتم که هم یادم نره داره چه بلایی سرم میاد.هم خلاصه اش کنم که داغ دلم تازه نشه.

خدایای خوبم .تو که مظهر عشق و صبری.والبته خیلی چیزای خوب دیگه.یا از صبرت نصیب من .یا از عشقت به اون کسی که باید عطا کن.

نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 21:53 توسط | |

صورتی بد جوری دلش گرفته.هیچی هم  حالا حالا ها دلشو باز نمیکنه.

مگه ۱ دل سیرگریه .صورتی بد جوری با خودش لج کرده و داره تیشه یه 

ریشه خودش میزنه.

نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 23:14 توسط | |

سلام به روی ماهت 

 به چشمون سیاهت...

امروز به سلامتی شدم ۱ کارمند نو.رفتم سر ۱ کار جدید.زمینه کاریش همونه که دوست دارم.کنترل پروژه.

چند روز قبل از آذر  ۸۵ :  صورتی ۱۰۰۰ جا رزومه فکس کرده.ایمیل کرده.مصاحبه رفته.ولی بی نتیجه.صورتی از وقتی فارغ التحصیل شده هنوز نتونسته ۱ کار خوبی که باب دلش باشه پیدا کنه.نه اینکه خدایی نکرده تنبلی کرده باشه ها.ولی اونجایی که کار میکرد نه دوست داشت نه به رشته اش ربطی داشت.صورتی ۱ روز دل به دریا زد اومد بیرون.حالا از شهریور بیکار بود.یکی از اون جاهایی که رفته بود واسه مصاحبه با اینکه میدونست قراره در چه زمینه ازش سوال کنن و خیلی هم مطالعه کرده بود بازم سوتی داد.و نا امید نا امید بود.ولی ۱ روز  ساعت ۹ صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار میشه.با اینکه شب قبلش ترجمه باعث شده بود ساعت ۴ صبح بخوابه ولی در آن واحد به خودش میاد.باورکردنی نیست ولی صورتی به کار فرا خوانده شد.از خوشی در پوست خودش نمی گنجه.چه نذرها که نکرده بود واسه این کار...خلاصه صورتی قصه ما از اول آذر مشغول به کاری شد که هم زمینه اشو دوست داشت هم با کلاس بود.هم محیط فوق العادهای داشت. 

هر کی هرچی میگفت گوش میکردم  صدام هم درنمی امد.تا حدی که گاهی دوستام که همون همکارای جدید بودن میگفتن نذار هرکی هرچی دلش میخواد بتهت بگه.ولی من تحمل میکردم چون دلم میخواست کار یاد بگیرم.خداییش اونی که بهم کار یاد داد لطف بزرگی در حقم کرد.کم کم  راه افتادم.دیگه تو جلسه ها مثل قل مراد نمگفتم ها ها ها ...دیگه کم کم داشت بهم پروژه تفویض میشد.دوستیها داشت شکل میگرفت.تولد گرفتن ها.دست انداختن ها.کل کل کردنهای دخترا و پسرا.نهار خوردنای دسته جمعی غیبت پشت مدیر بخش.قال گذاشتنهاش.صبحانه ها با  نون سنگکی که سر اینکه کی بخره همیشه دعوا بود ...همه و همه  شدن خاطره های خوب ما.ولی عمر خوشی کمه.درست دو ماه و اندی بعد ۱ روز که همگی رفته بودیم بیرون نهار وقتی برگشتیم فهمیدیم مدیر یخش که مدتی بود مرخصیه رفته.اوضاع شرکت درب داغون بود.مدیر عامل استفا داده بود.و وضعیت ما هم نامعلوم.البته همه میدونستن رفتن مدیر بخش یعنی ما هم باید کوله بار میبستیم.آخر بهمن به تکتکمون زنگ زدن و گفتن انگار قرار نیست قراردادها تمدید شه.اینطوری شد که با چشمانی گریان از همدیگه خداحافظی کردیم.درسته روابط ادامه داره.بیرون میریم و همو میبینیم ولی محیط کار قشنگمون دیگه تکرار نمیشه.

اول اسفند رفتم سر کار جدیدیم که همکارم واسم رزومه فرستاده بود.ولی از محیطش خوشم نیامد.تا اآخر فروردین دووم آوردم.

حالا کار جدیدم زمینه اش مثل همون کار خوبه است.یعنی مشه اون ۳ ماه تکرار بشه بازم؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 22:15 توسط | |


Design By : Night Skin