ثبت
سحـــــــرم دولــــت بیـــــــدار به بالین آمد گــــــفت برخیز که آن خــــسرو شیرین آمد قدحی در کش و سر خوش به تماشا بخرام تا نبیــــــــنی که نگــــــــارت به چه آئین آمد مژدگانی بده ای خـــــــــــــلوتی نافه گشای که ز صــــــــــحرای ختن آهوی مشکین آمد گـــــریه آبـــی برخ سوخــــــــــتگان باز آورد نالــــــــه فریادرس عاشق مســـــــکین آمد مــــــــــــرغ دل باز هوادار کـــــمان ابروئیست ای کبوتر نگران باش که شــــــــــــاهین آمد ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کـــــــام دل ما آن بــــــــــشد و این آمد رســـــــــم بد عــــــــهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش بر ســمن و سنـــبل و نســـرین آمد چون صـــــبا گفته حافظ بشنــــید از بلبــــــــل عــــــــــنبر افشـــــــان به تماشای ریاحین آمد اول از همه این آقای ثابت به من گفت من عادت دارم زیر دست هامو به اسم کوجیک صدا کنم.تو هم اگه بخوای میتونی اسم کوچیکمو صدا بزنی . من عادت دارم با کارمندهام دست بدم... من آدم متحجری نیستم ولی این کارا توی محیط کار مذهبی مشکل ایجاد میکرد.به سختی تونستم بهش بفهمونم من از دست دادن خوشم نمیاد.در مورد اسمم هم به عناوین مختلف فهموندم که خوشم نمیاد.ولی اون میگفت چه بخوای و چه نخوای من عادت ندارم فامیل صدا کنم. یه کم که گذشت برگشت به من گفت خانوم فلانی و فلانی مشکل دارن و با هاشون حرف نزن.پدر و مادرش از هم جدا شدن و خودشم مجرد زندگی میکنه و معلوم نیست چه کثافت کاریهایی میکنه و... یه روز دیگه گفت خانوم فلانی گفته این (یعنی من ) متولد چه سالیه؟من جواب دادم 61 ای.گفت پس اینقدر بزرگ نشده که بشه بهش پیشنهاد نا مشروع کرد!!! یا همش دلش میخواست در مورد س ک س حرف بزنه و این موارد رو به بدترین نحو ممکن توضیح میداد.طوری شده بود که دیگه از اینکه کنارم بشینه حالم به هم میخورد.ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم.چون آدم فوق العاده بی چاک و دهنیه و منم ازش میترسیدم.فرض کنید یه آدم چهار شونه با قد 185 با چشمهای هیز و حرکات سر و دست آنچنانی که آدم رو یاد اواها میندازه.تیک عصبی داره.و شونها و گردنشو مرتب تکون میده.دستشم همش یه جاییشه!!!فقط خوبی اش این بود که پاره وقت بود و گاهی می آمد.ولی امان از روزایی که می آمد.من حق نداشتم با هیچ همکاری صحبت کنم.اگر کسی کاری ازم میخواست نباید انجام میدادم.در مورد همه چیز سوال میکرد.و گیر میداد. حتی از دستشویی رفتن هم میترسیدم.مامانم اگه کاری داشت و زنگ میزد واویلا میشد.با لحن بدی میگفت وقتی من دارم باهات حرف میزنم تلفنتو جواب نده.حالا چی میگفت؟ همش داشت از خودش تعریف میکرد.تکه کلامش هم این بود که اگه فلان کارو بکنی شیرمو حلالت نمیکنم!!! یه بار که اتفاقی دید دارم با یکی از دوستام حرف میزنم گفت خیلی خانوم خوبیه.دختره؟؟؟ گفتم هنوز ازدواج نکرده. گفت منم از همین جهت پرسدم .منظورم همین بود. یا یه بار که اتفاقی شنیدم داره با زنش حرف میزته دیدم میگه بذار پام برسه خونه راهی بیمارستانت میکنم.میگی ببخشید؟؟؟حالا بذار پام برسه خونه.ببین چی کارت میکنم.اگه راهی بیمارستانت نکردم؟؟؟حالا من این طرف عین بید میلرزیدم. سه ماه به سختی هر چه تمام تر گذشت.این وسط گیگیلی خیلی کمکم کرد.اگه اون نبود که دیوانه میشدم.چون خیلی از حرف ها رو نمیتونستم خونه بگم.خیلی عصبانی میشد ولی دلداریم میداد.خیلی جاها هم راه حل های خوبی پیشنهاد میداد. بعد از سه ماه مدیر پروژه رفت و یه تغییر و تحول تو بخش اتفاق افتاد که منجر به این شد که سه نفر از ما مجبور شدیم ساختمونمون رو عو ض کنیم. من غصه ام گرفت چون به محیط اونجا عادت کرده بودم و در مواقعی که این آقا نبود با دوستام خوش میگذشت.ولی حالا قرار بود جایی برم که از دوستان خبری نبود و تحمل اش سخت تر میشد.ما سه نفر رفتیم زیر نظر مستقیم رئیس بخش نفت و گاز که ریئس هیئت مدیره شرکت هم هست.و اتفاقا" آدم خیلی خوبیه.بهش میگیم ریئس بزرگ. این آقای ثابت تازگیها یاد گرفته بود اسم کوچیک منو مخفف میکرد وبا لحن چندش آوری صدا میکرد. یه ماه بعد از این جا به جایی یه باری که قرار بود دو تایی بریم جلسه قبلش قرار بود با ریئس بزرگ یه مواردی رو مرور کنیم.من داشتم یه توضیحاتی برای یه همکار میدادم.و دیر رفتم اتاق رئیس بزرگ.این آقا طبق معمول که چیزی بر خلاف میلشه آب روغن قاطی میکنه براق شد چرا دیر آمدی؟ دلیلشو توضیح دادم. گفت دارم جلوی رئیس بزرگ میگم.خیلی روت زیاد شده دم درآوردی!!! منم که دلم پر بود دلو زدم به دریا گفتم منم دارم جلو ایشون میگم.دیگه منو به اسم کوچیک صدا نکنید. شوکه شد. فوری گفت من ازت اجازه گرفته بودم منم گفتم من هیچ وقت چنین اجازه ای نداده بودم. رئیس بزرگ سعی کرد ماجرا رو حل و فصل کنه.و دیر هم شده بود و ماباید میرفتیم جلسه.تو راه هی بهم میگفت بی لیاقتی بی چشم و رویی و... منم در جواب گفتم من با شما هیچ حرفی ندارم.هر حرفی دارید به رئیس بزرگ بگید. کارد میزدی خونش در نمیآمد.بعدش حسابی رفت زیر آب منو زد که موثر واقع نشد. رئیس بزرگ صدام زد و ازم توضیح خواست و منم تمام چیزایی که میشد رو بهش گفتم.ولی حرفی از مسائل اخلاقی نزدم.چون میدونستم خیلی مومنه و ممکنه برای ثابت گرون تموم شه.و نخواستم نون زن و بچه اش قطع شه... درست اول اردیبهشت 1386 من کارم رو تو همون زمینه مورد علاقه ام توی شرکت جدید و معتبر شروع کردم.قبل از رفتنم به شرکت در مورد حقوق دریافتی ام با رئيس قسمت صحبتهای لازم رو انجام داده بودم.اون هم گفته بود سعی میکنه تا اونجایی که میتونه مبلغ از اونچه که قلا" میگرفتم کمتر نباشه.اولین فیش حقوقی ام رو که گرفتم مبلغ اش درست دو سوم شده بود.با توجه به کار زیاد اونجا و اینکه داشتم تو یه شرکت معتبر نفت و گاز کار میکردم مبلغ دریافتی تا اون حد پایین اصلا" نشونه خوبی نبود و تمام انگیزه های منو در همون شروع ازم گرفت.در جواب اعتراضهای من هم اینو شنیدم که رنج حقوقی شرکت پایینه و باید تو شرکت به رده های بالا برسی تا حقوقت شاید تکون بخوره. اونجه که باعث میشد من بشتر و بیشتر اشتیاقم برای تلاش از دست بدم این بود که کسی که من باهاش کار میکردم یا در واقع زیر دستش کسی نبود که بخواد به من چیزی یاد بده و سعی میکرد به شکلی جلوی پیشرفت منو بگبره.سعی میکرد اعتماد به نفس منو تا جایی که میتونه پایین بیاره .خیلی سعی میکرد منو کنترل کنه.حتی در مواردی که ربطی بهش نداشت.مثل ساعتها و حتی دقایق ورود و خروج.یه جورایی مصداق شاه رضایت میده وزیر نمیگذره بود.(اين آقا ريئس قسمت نبود.فقط من باهاش كار ميكردم.ولي عشق رياست داشت.)و در کنار همه اینا ادم بسیار خوش گذرونی بود که به هیچ اصولی هم پایبند نبود.و کاملا" مخالف هر اعتقاد مذهبی.من اینجا هم بانماز خوندنم مشکل پیدا کردم.طوری شده بود که علنی و جلو روی من به همه میگفت من اینو درستش میکنم!!!همه این موارد رو توكار هم دخالت میداد. در تمام طول مدتی که اونجا کار میکردم همه جا رزومه میفرستادم.صبحا به سختی بیدار میشدم برای سر کار رفتن.و تا دیر وقت کار میکردم.براشون مهم نبود که دیروقته و من چطوری ثراره برگردم خونه.فقط مهم این بود که سر وقت کار تحویل بشه.از اینترنت به هیچ عنوان خبری نبود.تلفنهام اگر چند دقیقه طول میکشید وسط صحبتهام بهم تذکر داده میشدو...تنها خوبی بودن چندتا همکار خوب بود که هر از گاهی باهاشون میشد گپی زد.اون هم یواشکی. بعد از 9 ماه کار توی اون شرکتتنها اتفاقي كه افتاد آشنایی با گیگیلی بود .بهمن ماه پارسال.دیگه سر کار رفتن مثل قبل برام زجر آور نبود.حتی حالت خوشایندی هم پیدا کرده بود.این که ما دو تا با هم دوست بودیم و کسی نمیدونست.نگاهها و لبخند های یواشکی خوراکی رد و بدل کردنها.هر روز بیرون بودنها.خیلی دو ماه به یاد ماندنی بود.بعد از عید اواخر فرور دین 87 از بین تمام زومه های که فرستاده بودم و از بین تمام کساني که سپرده بودم یکی از دوستای قدیمی که یه زمانی براشون کار ترجمه انجام میدادم منو برای مصاحبه به یه شرکت که شرایط خوبی هم داشت معرفی کرد.اتفاقا" با گیگیلی بودم که شماره آقاهه رو که اینجا فرض میکنیم اسمش ثابته گرفتم و بهش زنگ زدم.اون هم اول خودشو کامل معرفی کرد و گفت اسم منو شاید شنیده باشی.من مشاور ارشد چند تا شرکت بزرگم و ... تلفنی چند تا سوال از من پرسید و بعد یه قرار مصابه گذاشت.همون جا گیگیلی گفت صد در صد قبولی و با هام شرط بست. بعد از مصاحبه متوجه شدم شرکتی که قراره برم از شرکتی که توش بودم کوچیکتره و در زمینه نفت و گاز تنها دو ساله که داره فعالیت میکنه . و اینکه فقط فاز مهندسی داره.در حالی که شرکت من 25 سال سابقه فعالیت درفاز مهندسی و خرید و ساخت در زمینه نفت و گاز داشت.و نفری که قراره من جایگزینش باشم قراره بره یه شرکت دیگه که خود همین آقای ثابت معرفی کردتش .و اینا سریع یه نیرو میخوان که جای اونو پر کنه و کسی از این موضوع هم اطلاعی نداره.در مقابل شرایط محیطی و پرداختی خوبی در انتظارم بود. ولی من هم داشتم کار یاد میگرفتم و جا می افتادم و اطرافیانم از من اظهار رضایت میکردند. و از یه طرفی هم نمیخواستم از گیگیلی جدا شم. تصمیم داشتم فکر کنم و مشورت..نمیخواستم بیگدار به آب بزنم.ولی تماسهای مرتب این آقای ثابت و فشاری که بهم میاورد باعث شد من یه هفته ای تصمیم به استفا بگیرم.صبحی که میخواستم باهاشون صحبت کنم ساعت 10 صبح این آقا مجدد به گوشی ام زنگ زد و وقتی فهمید هنوز موضوع رو بهشون نگفتم چنان دادی سر من زد که یکه خوردم.من هم کلافه و متعجب از این برخورد اون با لحن نسبتا" تندی جواب دادم که از صبح رئیسم جلسه بوده و من نمیتونستم برم از جلسه بکشمش بیرون تا در مورد رفتنم از شرکت بهش بگم.ازم معذرت خواهی کرد و مجدد تاکید کرد که عجله دارن و نمیتونن بیشتر از این صبر کنن.من هم معذرت خواهی کردم ولی تردیدم بیشتر شد.ولی کار از کار گذشته بود.من یه اشاراتی به رفتن کرده بودم و نمیتونستم از حرفم برگردم. بعد از اینکه موضوع رو گفتم و دلیل استفا رو شرایط بد کاری عنوان کردم وگفتم قراره حقوقم سه برابر بشه هم تعجب کردند و هم در مقابلم جبهه گیری کردند.و با اینکه قرار داد یک ساله ام تموم شده بود گفتند یک ماه برای آموزش نفر جایگزینت باید بیایی.که با چک و چونه شد دو هفته.و تهدید کردند اگر نرم از حق حقوقم خبری نخواهد بود. نمیدونستم اگر این مشکا رو به آقای ثابت بگم چه برخوردی خواهد کرد.اون در جوابم گفت همین طوری تسویه نکرده بیا بیرون...ولی مگه میشد؟؟؟ قرار شد از اون دو هفته یه روزهایی از مرخصی استفاده کنم و برم شرکت جدید و یه روزهایی برای آموزش نفر برم شرکت سابق. بعد از تمام شدن این مهلت و شروع کار در محل جدید مشکلات جدید بروز کرد که دیگه نمیشد کاری کرد.اونجا بود که دیگه نه راه پس داشتم نه را پیش.و هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا فکر نکرده کاری رو انجام دادم. فروردين 85 براي اولين بار وارد دنياي كار شدم.اولين كارمو توي شركت حمل و نقل شروع كردم.ولي از همون اول كه رفتم برای مصاحبه ميدونستم كار كردن من تو اين شركت موقتيه.چون دوست داشتم كارم در رابطه با رشته تحصليم باشه ولي اونجا نه تنها نميدونستن چي خوندم حتي وقتي هم فهميدن ازم ميپرسيدن مهندس صنايع يعني چي؟ خوردنيه.اگه نيست حتما" با خوردني سر و كار داره.مثل صنايع غذايي؟؟؟فقط براي اونا مهم بود كه زبانم خوبه و ميتونم پيگيري بارها رو انجام بدم و...وقتي ديدم اعصابم چقدر خورد ميكنه شش ماه نشده آمدم بيرون و در جستجوي كار. كللللللللللللللي دنبال كار گشتم و تو اين مدت هم كلاسهاي نرم افزار مختلف مرتبط با رشته ام رفتم.بالاخره آذر ماه استاد كامپيوترم برای كار منو به یه شرکت معرفی کرد.كار دومم تو يه شركت خوب و بزرگ بود.هموني كه ميخواستم.برنامه ريزي وكنترل پروژه.با يه عالمه همكار رنگارنگ.كار خوب و محيط جديد وجذاب و همكاراي خوب و حقوق مناسب همه منو اينقدر جذب خودش كرد طوري كه يه چيزايي رو يادم رفت...قطع شدن يه ارتباط 4 ساله اصلا" برام مهم نبود.کلی با همکارا خانوم و آقا صمیمی شده بودیم.هر هفته بیرون میرفتیم .نهارها رو گاهی با هم بیرون میخوردیم.بساط صبحانه مون به راه بود.یکی نون سنگک میخرید.یکی دیگه عسل می اورد....ولي اين كارم هم 3 ماه بيشتر دووم نياورد.شركت منحل شد و يه عالمه از كارمندا ريليز شدن.و منم از كار بي كار.ولی بلافاصله يه كار جديد پيدا كردم.اول اسفند 85 وارد سومين محيط كاري شدم.يه شركت تازه تاسيس بود كه اين ونهاي دليكا رو وارد ميكرد. با يه جو مذهبي.مذهبي بودنش بد نبود ولي اونا آدماي خشكي بودن.جوري كه با نماز كه خوندن من مشكل داشتن. ميگفتن به ظاهرت نمياد از اين كارا و فكر ميكردن دارم تظاهر ميكنم.مدير اونجا يه بار صدام كرد و علني بهم گفت لازم نيست از اين كارا بكني واينجا ميتوني راحت باشي... نه از محيطش خوشم اومد نه از همكارا.ولي مهم تر اين بود كه زمينه كاريم باز هم اوني كه ميخواستم نبود .شده بودم کارشناس فروش. همون سال از اواسط اسفند تا اواسط فروردين 86 رفتم مسافرت.(مالزي)وقتي برگشتم يكي از دوستاي خييييلي خوبم كه همكلاسي دانشگاهم بود و باردار بود ميخواست بره مرخصي زايمان.گفت اگه بخوام ميتونم برم جاي اون.بازم يه شركت بزرگ و عاليييييييي با زمينه كاري نفت و گاز و پتروشيمي اون هم كار مورد علاقه من. فقط مشكل اينجا بود كه حقوقش كم بود كه اونم بهم قول دادند كمتر از اونچه كه ا قبلا" ميگرفتم نباشه.هر چي بود داشتم كارم رو عوض ميكردم و از اون محيط در مي امدم.برام قابل قبول بود .هرچند زمانی که رفتم گفتم میخوام استفا بدم با تعجب خییییلی زیاد دنبال علتش بودند و میگفتند مشکل اگه حقوقه حلش میکنیم و اینده اینجا روشنه و پستهای مدیریتی در انتظارته.بهشون اطمینان دادم که تمایل شخصیه خودمه که میخوام استفا بدم.نگفتم کار جدید پیدا کردم... ساعت 6 آلارم موبايلم صداش درمياد.چشمامو باز ميكنم ولي دلم نميخواد از جاي گرمم دربيام .تازه با اون خواب خوبي كه ديدم و لذتش رو هنوز دارم كاملا" حس ميكنم.در همون حال فكر ميكنم صداي موبايل نيم ساعت ديگه دوباره درمياد.پس خواب نميمونم و اجازه ميدم يه ربع بيشتز از تخت نازنينم لذت ببرم. يعد از يه عالمه كلنجار كه بلند شدم ميرم سمت دستشويي وضو و نماز. تختم رو مرتب ميكنم. موها شونه. شلوار جين... پليور... كرم ضد آفتاب... بسته به رنگ لباس رنگ مداد چشم و رژ لب و گونه و ...انتخاب ميشه. صبحانه به لطف مادر عزيز آماده است.روزايي كه تخم مرغ داريم چه خوبه.همون روزايي كه دلم ميخواد در كمال ارامش غذا بخورم و با مامان جان گپ بزنم و اصلا" برام مهم نبشه كه دير ميرسم سر كار. به اتاقم كه برميگردم از تو كشو يه كيك گلكسي مياندازم تو كيفم.هزار دفعه چك ميكنم موبايلم و كيف پولم و مدادم و خودكاره و كارت ماشينو ...جا نذارم. مانتو و مقنعه سرم ميكنم.يادم ميافته پارسال اين موقع بايد در مورد رنگ روسريم هم فكر ميكردم .دلم ميخواست ميتونستم بازم با روسري برم سر كار. رو همه اينا يه لباس گرم ميپوشم ظرف غذام رو هم برميدارم. جواب خداحافظي مامان هميشه دلگرم كننده و پر از انرژيه. تو ماشين بسته به حال و هوام يه روز ويگن ميخونه يه رو جرج مايكل و التون جان.يه روز هايده ميخونه و ابي.يه روز ace of Bace و يه سري موزيكهاي دهه 70 و 80. يه ساله به اين فكر ميكنم كه از ماه بعد كه حقوقمو گرفتم حتما" ضبط ماشينو عوض كنم. سر كار چندتا مدرك Issue ميشه. يه وبلاگ چندتا نامه ارسال ميشه. يه وبلاگ ديگه با كامنت هزار و يه تلفن جواب داده ميشه. Mail Check حواسم بايد به صورت وضعيتها باشه كه عقب نيفته و حتما" ثبت بشه. به اين فكر ميكنم ساعت دهه و بايد چاي و كيك بخورم.و برم طبقه همكف غذامو بذارم تو فر. گاهي گزارش يايد آماده بشه. گاهي جلسه... به اين فكر ميكنم كه اگه بودي زنگ ميزدم ببينم داري چه ميكني.كه قرار اون روزمون رو فيكس كنيم.كه بگي با چندتا زونكن تو راهروي شركت دارم باهات حرف ميزنم.يا با صداي آروم بگي جلسه ام بهت زنگ ميزنم.يا سايت باشي يا... موقع نهار خوبه.يه كم حال و هوا عوض ميشه. همكارا هركدوم توضيح ميدن چه بلايي سر مادرشوهرشون در ميارن يا بالعكس.يكي اسباب كشي كرده.يكي كه حامله است در مورد اخرين تغييرات ماه هفتم اش صحبت ميكنه.نهار نيم ساعته معمولا" 45 دقيقه طول ميكشه. سرت و كه ميچرخوني شده ساعت 2.نميدونم چرا من هر روز راس 2 ساعت كامپيوترمو چك ميكنم. خانم...ميشه فلان مدرك و ببيني كه... ميشه فلان گزارش رو بدي؟ ميشه زنگ بزني به آقاي ... از 3 تا 4.5 هم اگه كار داشته باشم كه زود ميگذره و بايد بمونم تا تموم شه اگه نه كه ثانيه شماري ميكنم تا بپرم بيرون.قبل" براي رسيدن سر قراروالان براي رسيدن و فيلم ديدن تو خونه. از اينجا به بعدش خيلي زود ميگذره. شب در حالي كه تو جامم لپ تاپم رو شكممه و دارم فيلم ميبينم به اين فكر ميكنم كه كجاهاي كارم اشتباه بود.كه اگه اون روز فلان حرفو بهت نميزدم...كه اگه فلان كارو نميكردي.كه اصلا" خوب شد با نه.نكنه بعدا" پشيمون شم.كجايي.داري چيكار ميكني.كه چقدر دلم برات تنگ شده.تو چي؟كه دارم تو كارم در جا ميزنم.كه هيچ انگيزه اي براي پيشرفت ندارم.كه زندگي خوبي دارم خدا رو شكر.ولي يه چيز جاش خاليه اين وسط و من دارم اذيت ميشم به خاطرش.كه امروزم گذشت.فردا... پ.ن:ساختن اون درناهه كه مایکل اسكوفيلد درست ميكرد رو ياد گرفتم.حالا مثل اون هر جا ميرم از خودم يه ردي ميذارم. پ.ن:به نتيجه كاري كه ميكنم ايمان دارم. خسته شدم از بس در مورد رفتارای ضد و نقیضت فکر کردم.چرا هر چی میگذره دلم بیشتر برات تنگ میشه؟؟؟ چرا نمیتونم از ذهنم بیرونت کنم ؟؟؟ گاهی فکر میکنم که همه چیزایی که برام خریدی برات پس بفرستم.ولی وقتی به این فکر میکنم که تو هم ممکنه مقابله به مثل کنی پشیمون میشم. یادته گرگه و گوسفنده رو که خریدی بهم گفتی "گوسفنده منم گرگه تویی"؟؟؟ یادته اون کیف اسپیریت... یادته اون لباس شب برای نامزدیه... یادته پلیوره و آدم برفیه از تندیس... یادته اون عروسک گنده رنگی رنگی که برای دختر دایی هنوز به دنیا نیامده ام...؟؟؟ یادته یه کافه نزدیک ۷ تیر که دفعه دوم هرچی گشتیم پیدا نکردیم بعد یه جا دیگه شد پاتوقمون؟؟؟ یادته کافه زیر پارک پرنس؟؟؟ یادته گامبرون؟؟؟ یادته ویونا؟؟؟ یادته بوکاها؟؟؟ یادته یه شب این قدر دیرمون شده بود که نون بربری داغ گرفتیم با خامه عسل و پنیر خامه ای تو ماشینت...؟؟؟ یادته اون شبی که رفتیم کنسرت با ز هم دیر بود و من مجبور بودم برگردم نصفه بلند شدیم...؟؟؟ یادته اسکان و کفش و کیف نایکی و اون عکس دو نفره که هر کی دید کلی خوشش اومد ..؟؟؟ یادته استار برگرها؟؟؟ یادته اردک آبیها...؟؟؟ یادته بسکین رابینزها تو تابستون.هر روزبعد از کار؟؟؟ یادته آرینها. اونم اول آشنایی...؟؟؟ حراجیهای زارا و بنتون چقدر خرید کردیم.یادته؟ یادته اون روزایی که ماشین نداشتم و تو منو تا خونه میرسوندی ؟ چقدر تو ماشین با هم بازی میکردیم. بعدش هم که ماشین دار شدم هر صبح که میامدم سر کار و موقع برگشتن کلی سفارش میکردی که مواظب خودم باشم.که تند نیام.که اگه من یه چیزیم بشه...یادته مراسم نامگذاری ماشینم تیمور؟؟؟ کجا ها که نرفتیم.چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزا. خیابون شریعتی رو یادته؟؟؟چقدر در مورد رنگ و شکل و شمایل TV و Home theater مون رویا پردازی کردیم.در مورد وسابل آشپزخونه و ...یادته؟؟؟ یادته بحث و جدلمون سر سیگار کشیدن تو.که میگفتی در ازای هر سیگاری که نکشی باید یه جایگزین داشته باشی...که قول میدادی کم کنی.که کمتر هم شد. یادته تولدم مدام واسه دیر کردنت بهت غر میزدم بعدش فهمیمدم دیر آمدنت واسه این بود که رفته بودی گل بخری تا در کنار هدیه ام بهم بدی.نمیدونستی من عاشق گلم. عاشق بچه ای و من کیف میکردم از این موضوع.میگفتی رفتی تقاضا دادی تو شیر خوارگاه آمنه کار کنی ولی چون مجردی و یه سری دلایل دیگه قبولت نکردن. یادته شب عید امسال تجریش گردیمون؟؟؟چقدر خوش گذشت تو اون شلوغ پلوغی. یه عالمه گل شب بو و سنبل خریدیم.ولی نفر بعدی که می آمد سراغمون فکر میکردیم گلهای اون بهتره و باز هم...آخر سر هم من با یه بغل گل و گلدون و یه عالمه خرت و پرت برگشتم خونه. یادته برام عیدی یه گردن بند خوشگل خریدی...؟؟؟ یادته اون روزی که رفته بودم بازار و با هیجان برات توضیح مییدادم گفتی خوب نگاه کن به ذهنت بسپار که ... یادته... یادته جوجو بودم؟؟؟ یادته چقدر ریسم اذیتم میکرد.یادته چقدر بهم دلداری میدادی؟؟؟یادته به هم یاد میدادی چه طوری رفتار کنم باهاش؟؟؟یادته چقدر مواظبم بودی؟نمیدونستی چقدر با این کارت بهم قوت قلب و آرامش میدی؟ یادته میگفتم سهم خوشبختی هر کس تو زندگی مقدار ثابتیه.اگر از یه سمت احساس خوشبختی کنه از سمت دیگه یه چیزایی ازش گرفته میشه؟؟؟ این روزا همش دارم مرور میکنمشون.انگار اینا تنها چیزایی که برام مونده از تو و نمیخوام از دستشون بدم. جات خالیه تو زندگیم.میدونم که با تو که بودم شاد و شنگول بودم.ولی خوشبخت هم بودم؟؟؟ کاش فرازهای زندگیمون اینقدر بلند باشه که بتونیم فروداشو با درد کمتری تحمل کنیم. کاش... حالا ميفهمم وقتي ميگن كسي عزيزشو از دست ميده حتما" بايد گريه كنه تا خالي بشه يعني چي. با اينكه شبها ساعت 9 نشده چشامامو ميبندم صبحا وقتي موبايلم صداش در مياد انگار داره بهم فحش ميده.در حالي كه من آدم روز هستم.يعني معمولا" با بيدار شدن صبح زود هيچ مشكلي ندارم.حتي شبش هر ساعني كه خوابيده باشم.اون موقع ها با گيگيلي سر اين موضوع كلي بحث داشتيم.ميگفت خودتو دكتر نشون بده واسه كم خوابيدنت.حالا تو اين چند وقت صبح هم كه بيدار ميشم انگار 5 بار رفتم دركه و برگشتم.اينقدر خسته ام كه حد نداره.بدن دردي دارم كه بيا و ببين. حس ميكنم اين خستگي به خاطر اينه كه تو اين مدت همش سعي كردم به همه نشون بدم اتفاق خاصي نيفتاده.و همه چي خوبه.من اصلا" از اين اتفاق حالم بد نيست.اصلا" بهتر كه اينطوري شد و ما به درد هم نميخورديم.و سر كار سعي كردم مثل قبل باشم.با همه بگم و بخندم.سرم رو به كار گرم كردم.كسي نميدونه چقدر تو ذهنم مرورش ميكنم.اينقدر با هم جاهاي مختلف رفتيم كه امكان نداره يه جايي برم و حضورشو حس نكنم.يا اصطلاحاتش كه شده بود تكه كلامهاي مشتركمون رو كه ناخودآگاه مياد تو ذهنم جلوشو بگيرم كه به زبونم نياد. با اينكه همه تلاشمو ميكنم نميتونم دنبال نشانه ها نباشم.يه رد پا. يه آشناي مشترك.يه همكار سابق كه ميشناستش.يه احوالپرسي غير مستقيم از كسايي كه باهاش كار ميكنن بدون اينكه خودش بفهمه.همش دلم ميخواد بدونم در چه حاله.چي كار ميكنه.گاهي حتي به اين فكر ميكنم كه شايد كس ديگه اي وارد زندگيش شده.يا حتي به سرم ميزنه با يكي از دوستاش صحبت كنم.همه اينا كه مياد تو ذهنم ، فقط سعي ميكنم تا اونجايي كه توان دارم خودمو كنترل كنم كه كار خطايي ازم سر نزنه.هر چند الان ديگه واقعا" نميدونم چي خطاست و چي نيست.اينكه يه روزي مطمئن باشي يه نفري مال خود خودته بعد يهو خيلي ناگهاني ببيني نيست باورش سخته.در كنار همه اينا اين موضوع كه سعي كرده باشي طرف رو به زور وارد قلبت بكني بعد درست اون موقع كه جا خوش كرد همه تلاشتو بكني از قلبت بندازيش بيرون ،هم هست.. ازش ميخوام باهام صحبت كنه كه از اين حالت مسخره دربيام.كه خودمو خالي كنم.اقلا" بهم بگه نميخوامت... هيچ جوابي نيامد. ميگم پارسال اين موقع كه دوست شديم فكر نميكردم سال بعدش مجبورم براي فراموش كردنت كس ديگه اي رو وارد زندگيم كنم.اگه قرار به دوستي بود دلم ميخواست تو تو زندگيم باشي. ... واسط آشناييمون از قولش گفت داغون شده.كه به خاطر خودت اين كار رو كرده.كه نميخواد موقعيتهاي خوب زندگيمو ازم بگيره. پس چرا با هم جور در نمياد؟؟؟ چيزي كه الان برام مهمه فقط حضورشه.بدون كمترين توقعي. خسته شدم از بس به خوب و بد كارام فكر كردم. خسته شدم ايقدر سعي كردم مسائلي كه ناخواسته برام پيش مياد رو واسه خودم حل كنم.به روي خودمم نيارم.و خودمو از هميشه خوشحال تر نشون بدم.
| Design By : Night Skin |

